کدو قلقله زن

مادربزرگ و کدو قلقله زن

یکی بود یکی نبود. تو یه روستای سرسبز کنار جوی آب یه کلبه باصفایی بود صاحب این کلبه پیرزنی بود که به تنهایی زندگی میکرد و پیرزن یه دختر داشت که دخترش توی ده دیگه ایی زندگی میکرد.

پیرزن یکروز صبح خواست بره دیدن یه دونه دخترش . کارهاشو رو به راه کرد و در خونه اش رو بست و رفت و رفت و رفت تا رسید به کمرکش کوه.

همینجور که داشت به مسیر خودش ادامه میداد یک دفعه یه گرگ گنده سر و کله اش پیدا شد، جلوش دراومد و گفت :

بنر پروموت اپ

آهای ننه پیرزن کجا می ری؟بیا که وقت خوردنت رسیده.

پیرزن با خودش فکر کرد باید یکاری کنه وگرنه این گرگ گرسنه یه لقمه اش میکنه، گفت: ای بابا من که پیرم و پوست و استخون. بگذار برم خونه دخترم چاق و چله بشم بعد می آم تو منو بخور.

گرگه با خودش فکر کرد ننه پیرزن بخوادد برگرده باید ازین مسیر بره پس، گفت : خب برو. من همین جا منتظرم.

پیرزن نفس راحتی کشید و رفت و رفت و رفت تا رسید به یک پلنگ. پلنگه گفت:

آهای ننه پیرزن کجا می ری؟ هیچ جا نرو که من خودم می خورمت.

پیرزنه گفت: من پیرم، پوست و استخونم بزار برم خونه دخترم پلو و چلو بخورم چاق و چله بشم، بعد می آم تو منو بخور.

پلنگه گفت : خیلی خب برو اما من همین جا منتظرم.

پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به آقا شیره. آقا شیره یه خرناسی کشید و گفت:

ننه پیرزن کجا می ری؟ بیا اینجا که می خوام بخورمت.

پیرزنه که از دست گرگ و پلنگ تونسته بود فرار کنه از صدای شیر خیلی ترسید و گفت: ای آقا شیر عزیز. ای سلطان جنگل آخه من پیرزن پوست و استخون که خوردن ندارم. بزار برم خونه دخترم حسابی بخورم چاق و چله بشم بعد می آم تو منو بخور.

آقا شیره هم که دید بد نمی گه ، گفت : باشه برو اما من همین جا منتظرم.

خلاصه پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به خونه دخترش. چند شب که موند دلش شور خونه زندگی شو زد و خواست که برگرده ، اما می دونست که شیر و گرگ و پلنگ سر راه منتظرش هستند.

کل ماجرارو برای دخترش تعریف کرد و باهم فکر کردن که باید چیکار کنن، بعد یه فکری به ذهن ننه پیرزن افتاد.

به دخترش گفت هر وقت رفتی بازار یه کدو تنبل گنده برام بخر. دخترش هم رفت و یه کدوی تنبل بزرگ براش خرید و نشستند توی کدو رو حسابی پاک کردن و پیرزن رفت توش نشست و به دخترش گفت یک قل بده تا من باهاش برم.

کدو قلقه زن و رفتند و رفتند تا رسیدند به آقا شیره . آقا شیره گفت: ای کدو قلقله زن ندیدی تو یه پیرزن؟

پیرزنه از تو کدو گفت: والله ندیدم بالله ندیدم . به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم شیره قِلش داد.

کدو قلقله زن رفت و رفت تا رسید به پلنگه. پلنگ گفت: ای کدو قلقله زن ندیدی تو یه پیرزن؟ پیرزنه از اون تو گفت: والله ندیدم . بالله ندیدم. به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم. پلنگه قِلش داد و کدو رفت.

کدو قلقله زن رفت و رفت تا رسید به آقا گرگه، گرگه گفت: ای کدو قلقله زن ندیدی تو یه پیرزن.؟ پیرزنه از توی کدو گفت: والله ندیدم . بالله ندیدم. به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم.

گرگه یه قِل داد. کدو خورد به یه سنگ بزرگ و از وسط دو نصف شد و پیرزن اومد بیرون.

گرگ گفت : خوب گیرت آوردم. داشتی از چنگ من فرار می کردی؟ الان می خورمت.

پیرزنه گفت: آقا گرگه به جان شما رفته بودم این تو که قل بخورم و زودی بیام شما منو بخوری. اما حالا که رفتم این تو حسابی کثیف شدم و بوی کدو گرفتم.

این دم آخری که می خوای منو بخوری آبرو داری کن و بزار من برم حموم لااقل منو تمیز بخور که فردا پشت سرم حرف در نیارن که عجب پیرزن شلخته ای بود. گرگه یه کم فکر کرد و گفت بدم نمی گه. تمیز بشه خوشمزه ترم می شه.

خلاصه گرگه قبول کرد ولی گفت خودم باید پشت سرت بیام که مطمئن بشم فرار نمی کنی. پیرزن هم از خدا خواسته گفت : باشه بیا . من که نمی خوام در برم.

پیرزنه رفت نزدیک آبادی حمام و از اونجا یه مشت خاکستر پاشید تو چشم گرگه . داد و فریاد گرگ به آسمون رفت و یه دفعه همه اهل آبادی سر رسیدند و با چوب و چماق به جون گرگه افتادند .

گرگ هم دوپا داشت دوتا دیگه هم قرض گرفت و دمش رو گذاشت رو کولش و فرار کرد و دیگه هیچ وقت اون دور و برا پیداش نشد.

خلاصه قصه ی ما به سر رسید، پیرزن قصه سالم و خوشحال به خونش رسید 🙂

نظرت رو درمورد داستان کودکانه کدو قلقله زن با ما به اشتراک بزار.

برای خواندن داستان های بیشتر روی فیکولند کلیک کن.

قصه کودکانه مسافرهای بهار

موهای سامی

پهلوان پنبه

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…