داستان موهای سامی و بلند شدن اونها
من موهام رو نمیزنم، سامی از کوتاه کردن موهاش فراری شده
سامی و کوتاه کردن مو اصلاً با هم کنار نمیاومدن.
سامی همیشه میگفت: «من موهامو نمیزنم ، من لازم ندارم موهام کوتاه کنم!»

داستان موهای سامی
یک روز سامی به آرایشگاه رفت و وقتی کار کوتاهی موهایش تمام شد فهمید بدترین مدل موی زندگیش رو گرفته.
بعد از اون تصمیم گرفت که دیگه هیچوقت موهاش رو کوتاه نکنه، چون فکر میکرد هیچ مدل موی کوتاهی به صورتش نمیاد.

مدتی گذشت و موهای سامی کمی بلند تر شد اینجا بود که داستان موهای سامی شروع شد و سامی از موهای بلندش خوشش میاومد. با خودش گفت: من موهامو نمیزنم ، الان عالیه.
موهاش از جلوی چشمهاش رد شده بود و وقتی باد میاومد، دوست داشت ببینه موهاش به هر طرف تکون میخورن.
موهاش از جلوی بینیاش هم رد شده بود و وقتی سرش رو تکون میداد، از حرکت موهاش خوشش میاومد.
موهاش تا چانهاش رسید و اصلاً دلش برای آرایشگر تنگ نشد. و بازم میگفت: بهترین تصمیم رو گرفتم من موهامو نمیزنم .
اما هرچه موهاش بلندتر میشد، بعضی چیزها سختتر میشد.
دیدن برای سامی سخت شده بود چون موها جلوی چشمهاش رو گرفته بودن. یک بار دو دسته دستمال کاغذی خورد، چون فکر کرد پنکیک هستن! ولی بازم گفت: ایرادی نداره اتفاق پیش میاد بهتر از اینکه بدترین مدل باشه موهام من موهامو نمیزنم.
شستن موهاش هم سختتر شده بود چون خیلی بلند شده بودن. یک روز توی حمام، دو تا چیپس و یک گیره کاغذ توی موهاش پیدا کرد! وقتی از حمام بیرون می اومد خشک کردن موهایش براش سخت شده بود و هر بار باید از مادر میخواست تا موهاشو خشک کنه!
حتی گذاشتن کلاه هم براش سخت شد. کلاه بیسبالش روی سر پر از مو جا نمیشد و همهی کلاه هاش براش تنگ شده بودند.
موهاش از شونههاش هم رد شد و سامی نمیدونست باهاشون چکار کنه، موهاش تا نافش رسید و دیگه مثل قبل از موهای بلندش خوشش نمیاومد. اما بازم وقتی یاد موهاش میوفتاد تو ذهنش میگفت : نه! من موهامو نمیزنم.
موهاش تا پاهاش رسید و مدام روشون زمین میخورد. سامی دیگر از موهای بلندش خوشحال نبود چون مراقب از موهاش براش سخت شده بود و دائما همه جاگیر میکرد.
جنجال تازه با داستان موهای سامی
بالاخره یک صبح، پدر و مادرش تصمیم گرفتن او را پیش آرایشگر ببرن، اما تا آن موقع، موهای سامی کل اتاقش را پر کرده بود و هنوز هم داشت بلندتر میشد! داستان موهای سامی دیگه خیلی دردسر ساز شده بود.
سامی از در خانه بیرون رفت و موهایش پشت سرش کشیده میشد، در صندلی عقب ماشین نشست و موهایش روی زمین کشیده میشد.
وقتی روی صندلی آرایشگاه نشست، موهایش کل مغازه را پر کرده بود! و آرایشگر متعجب بود، از سامی پرسید چرا موهاتو انقدر بلند کردی،
و سامی با نگرانی گفت: من قبلا یه آرایشگاه رفتمو بعد از اینکه آرایشگر موهایم را کوتاه کرد فهمیدم این مدل مویی که انتخاب کرده بودم به من نمی آمد، مدت زیادی کلاه گذاشتم نمیخواستم کسی مدل موی جدید من را ببیند و ناراحت بودم.
بعد از یه مدت وقتی موهایم بلند تر شد احساس بهتری داشتم، کم کم کلاه را کنار گذاشتم و از اینکه باد لا به لای موهام میرفت خوشحال بودم، با خودم گفتم: من موهامو نمیزنم ! همیشه بلند نگه میدارم.
آرایشگر لبخندی زد و گفت: نگران هیچی نباش.
اما خیلی زود موهایم به قدری بلند شد که مراقبت از آن برایم سخت شده بود، و الان از شما میخواهم موهایم را کوتاه کنید.
وقتی اصلاح موهایش تمام شد، سامی احساس خیلی خوبی داشت.
وقتی خودش را در آینه دید، فهمید شاید درباره کوتاه کردن مو اشتباه میکرده است.
همه خوشحال بودند، به جز آرایشگر که سه روز طول کشید تا همه موهای ریخته شده را جمع کند!

این داستان نشان میدهد که گاهی فرار کردن از چیزی که دوستش نداریم، همیشه بهترین راه نیست. چون ممکن است دردسرهای بیشتری درست کند!
گاهی باید برای انجام کارها صبور بود و راه جدیدی پیدا کرد.
مثل سامی که الان میدونه چه مدل مویی بهش میاد و از اینکه موهای بلندش رو کوتاه کرده خیلی خوشحاله 🙂
داستان کوتاه: I DON’T WANT A HAIRCUT
by Daniel Errico
منبع داستان موهای سامی
برای دیدن قصه و داستان های بیشتر وبلاگ فیکولند مراجعه کنید 🙂
