🐧پنگوئن شکمو🐧
یکی بود یکی نبود،
یه پنگوئن کوچولویی بود که توی یه جزیره ی بزرگ و قشنگ به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد. پنگوئن فقط به فکر خوردن بود. اون هی از دریا ماهی میگرفت و می خورد، نه با دوستاش بازی می کرد و نه با اونا به گردش می رفت.
هر وقت دوستاش بهش میگفتن بیا بریم روی یخها سرسره سواری کنیم یا بریم پیش پنگوئن بزرگ قصه گوش بدیم و داستانهای قدیمی بشنویم نمیرفت و اون تمام وقتشو مشغول خوردن ماهی بود و به دریا میرفت تا ماهی بگیره.

داستان کودکانه پنگوئن شکمو
پدر و مادر پنگوئن کوچولو که خیلی از دستش ناراحت بودند، بهش می گفتند: چرا نمیری با دوستات بازی کنی؟ می گفت: مامان جون وقت ندارم، باید ماهی بگیرم. مامانش می گفت: عزیزم تو باید هر کاری رو به وقتش انجام بدی.
وقتی باباش توی ساختم خونه برفی و یا کارهای خونه به کمک نیاز داشت بهش میگفت، امروز بریم باهم دیگه فلان کار رو انجام بدیم، پنگوئن کوچولو میگفت: کلی ماهی خوشمزه منتظر منن که باید برم و شکارشون کنم.
مامان و باباش که خیلی نگران پرخوری پنگوئن شکمو بودن وقتی بهش میگفتن”انقدر ماهی نخور دل درد میشی”
پنگوئن شکمو جواب می داد: مامانی نگران من نباش، من می دونم چی کار کنم. هر چی بابا و مامان پنگوئن شکمو کوچولو رو نصیحتش می کردند، اون گوش نمی کرد و فقط می خورد.
یک روز بهاری قشنگ، چند تا پنگوئن به جزیره ی پنگوئن کوچولو اومدند. اونا کارای خیلی بامزه ای انجام می دادند، مثلاً روی یخ های بزرگ سر میخوردن و با چندتا چرخ زدن توی آب اقیانوس مپریدن یا با توپ رو پایی میزدن و روی سرشون توپ هارو نگه میداشتن، طناب رو به دو تا میله می بستند و روش راه می رفتند.
پنگوئن کوچولو خیلی از کار اونا خوشش اومد. اونا خیلی فرز و چابک بودند. همه بچه پنگوئن ها برای دیدن حرکات نمایشی اونا جمع شده بودن و براشون دست میزدن و تشویقشون میکردن، پنگوئن کوچولو که از دیدن اونا و حرکاتشون حسابی به وجد اومده بود، براشون دست می زد و تشویقشون می کرد.
اون دلش می خواست این بازی رو امتحان کنه، اما همین که رفت روی طناب، تلپی افتاد روی زمین و همه بهش خندیدند. پنگوئن کوچولو یادش رفته بود که خیلی چاقه و نمی تونه از این بازیا بکنه.
پنگوئن کوچولوی بیچاره که خیلی خجالت کشیده بود، تندی از اون جا دور شد و تا چند روز پیداش نبود. اون انقدر ناراحت بود که حتی نمی تونست غذا بخوره. رفت خونه و به پنگوئن های تازه وارد و کاراشون فکر کرد.
تصمیمش رو گرفت و میخواست مثل پنگوئنهای دیگه بتونه بازی کنه سر بخوره تو خونه کمک پدر و مادرش کنه و روی طناب بتونه راه بره.
اون شروع کرد به ورزش کردن و فقط وعدههای اصلی رو به همراه مادر و پدرش میخورد و خودش برای ماهی گیری نمیرفت. چند هفته رو تو خونه موند و ورزش کرد، مامان و باباش از تصمیم پنگوئن کوچولو خیلی خوشحال بودن چون دیگه یه پنگوئن سالم و چابک شده بود.
بعد از چند هفته اون دیگه به اندازه ی بقیه ی پنگوئن ها شده بود. وقتی دوستاش دیدنش خیلی خوشحال شدن و ازش خواستن باهاشون بره بازی کنه و سرسره سواری کنه، پنگوئن کوچولو که الان خیلی فرزو چابک بود همراه دوستاش رفت.
اون فهمید که نباید خیلی زیاد غذا بخوره، زیادی غذا خوردن باعث تپلی میشه و نمیزاره به کارهای دیگه برسه و اون تصمیم گرفته بود سالم و فرز باشه چون اون می خواد مثل بقیه ی پنگوئنا باشه.
دیگه کسی بهش نمیگفت پنگوئن شکمو همه اون رو به اسم پنگوئن ورزشکار و قوی میشناختن.
منبع داستان کودکانه پنگوئن شکمو: داستان کودکانه
برای خواندن داستانهای کودکانه بیشتر به بلاگ فیکولند سر بزنید.
