داستان کودکانه غرغر پلنگ که از صدای خودش خوشش نمیومد
به نام خدای کوچولوها 🌸
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
یه روزی، توی یه جنگل بزرگ و قشنگ، یه پلنگ زندگی میکرد به اسم ممزی که از صدای خودش خوشش نمیاومد.
هر وقت حرف میزد یا صدا درمیآورد، دلش میخواست یه صدای قشنگتر داشته باشه.
اون فکر میکرد صدای همه قشنگه و فقط صدای خودشه که بخاطر بلند و بودن و قشنگ نبودن باعث میشه حیوونای دیگه فرار کنن، با خودش گفت:
«من باید برم یه صدای بهتر پیدا کنم!»
پس راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا دنبال یه صدای قشنگ بگرده تا اینکه رسید به آقا سگه.
پلنگ گفت:
«آقا سگه، صداتو به من قرض میدی؟»
آقا سگه هم مهربون بود و گفت:
«باشه، چرا که نه!»

پلنگ صدای خودش رو به آقا سگه داد
ممزی صدای آقا سگه رو گرفت از اون به بعد، به جای اینکه غرررر کنه، میگفت:
«هاپ هاپ هپ!»
ولی بچهها، ممزی از اینکه هاپ هاپ هپ کنه خوشش نیومد، چون هرجا میرفت و صدا میکرد حیوونای جنگل فک میکردن آقا سگه اومده.
برای همین، صدای آقا سگه رو پس داد و دوباره راه افتاد.
این بار رسید به آقا الاغه.
اون گفت:
«آقا الاغه، صدای تو قشنگه و من از شنیدنش لذت میبرم، میشه صداتو به من قرض بدی؟»
آقا الاغه هم قبول کرد، پیش خودش گفت الان که صدای اقا پلنگه رو دارم میتونم دوستامو بترسونم.
پلنگ حالا به جای غرررر کردن، میگفت:
«عرعر! عرعر!»
اما باز هم دلش خوش نشد، چون نمیتونست با عرعر کردن آواز بخونه.
پس صدای آقا الاغه رو هم پس داد و دوباره رفت.
رفت و رفت تا رسید به آقا ماره و دید صدای مار چقدر برعکس صدای خودش آرومه و با خودش فکر کرد این همون صداییه که دنبالش میگشتم و میتونم باهاش به آرومی تو جنگل آواز بخونم.
پلنگ گفت:
«آقا ماره، صداتو به من قرض میدی؟»
آقا ماره هم گفت:
«باشه. صدای من انقدر آرومه که کسی متوجهش نمیشه پس میتونی برداری.»
اما خودش صدای ممزی رو دوست نداشت چون انقد بلند بود که نمیذاشت چرت بزنه و دوستاشم از دستش فراری بودن برای همین صدای ممزی رو انداخت تو گودال آب و خودش بیصدا رفت.
پلنگ از اون به بعد میگفت:
«هیسسسسهیسس!»
ولی این صدا هم به دلش ننشست. چون خیلی آروم بود حتی خودشم صدای خودش رو نمیشنید.
پلنگ ناراحت شد و با خودش گفت:
«پس صدای خودم کجاست؟ من دیگه نمیتونم غرش کنم!»
خیلی غصهدار شد. رفت زیر یه درخت نشست، سرش رو انداخت پایین و زد زیر گریه.
همون نزدیکی، کنار درخت یه گودال آب بود، همون گودالی بود که مار صدای پلنگ رو داخلش انداخته بود.
ناگهان از توی گودال یه صدا اومد:
«غررررر غرررر!»
پلنگ یهدفعه سرش رو بالا آورد و نگاه کرد. دید صدای خودش توی گوداله!
با خوشحالی گفت:
«آخ جون! صدای خودم اینجاست!»
بعد صدای خودش رو از گودال پس گرفت و دوباره مال خودش شد. و رفت دنبال دنبال آقا ماره دید بیصدا کنار دوستای دیگه اش چنبره زده، پس صدای مار رو بهش پس داد.
بعد ممزی با خوشحالی از جا پرید و توی جنگل دوید و با صدای بلند گفت:
«غررررر! غررررر!» و زد زیر آواز.
حیوانهای جنگل هم صدایش رو شنیدن و فهمیدن که ممزی بالاخره صدای خودش رو پیدا کرده.
از اون روز به بعد، پلنگ با خیال راحت توی جنگل میدوید و غر غر میکرد و میخوند. دیگه بنظرش صداش زشت نبود و میتونست اونجوری که میخواست غررش کنه و شعر بخونه، حتی حیوانات جنگلم از شنیدن صدای ممزی خوشحال بودن و برای گوش دادن به صداش دورش جمع میشدن.

غرغر پلنگ
برای خواندن داستانهای کودکانه بیشتر به بلاگ فیکولند سر بزنید.
منبع: داستان کودکانه
