پیش از آنکه فصلها به وجود بیایند، جیرجیرک میتوانست پرواز کند.

داستان کودکانه جیرجیرک
او از زنبور عسل سریعتر پرواز میکرد، از شاهین بالاتر پرواز میکرد و از اردکِ، قو (که پرندههایی بسیار شیکپرواز بودند) شیکتر پرواز میکرد.
جیرجیرک سراسر جهان را پرواز کرده بود و به شرق پرواز کرد، سپس به غرب پرواز کرد و بعد به جنوب پرواز کرد اما او هرگز به شمال پرواز نکرده بود.
مورچه سعی کرد به او هشدار بدهد که نباید این کار را انجام دهد، مورچه گفت: «شمال خیلی سرد است.
برای یک مورچه خیلی سرد است و برای یک جیرجیرک هم خیلی سرد است.»
با این حال، گوش نداد، چون جیرجیرکها هر کاری که دلشان بخواهد انجام میدهند و همان شب به سمت شمال راه افتاد. طولی نکشید که به آنجا رسید، چون او پرندهای فوقالعاده سریع و شیکپرواز بود.جیرجیرک درست زمانی که خورشید در حال غروب بود، کنار یک درخت کاج فرود آمد.

جیرجیرک به شمال رفت
هر طرف که نگاه میکرد برف بود، برف روی درختها بود، برف روی زمین بود و برف روی قلهٔ کوهها بود.
یک گوزن شمالی خیلی آهسته به سمت او قدم زد، گوزن گفت: «اووووه… سلام، خودت را بپوشان، شب در راه است.»
اما باز هم گوش نداد، چون جیرجیرکها هر کاری که دلشان بخواهد انجام میدهند و برای یک خواب خوب به بالای یک درخت کاج پرواز کرد. این کار را سریع انجام داد چون او پرندهای فوقالعاده سریع و شیکپرواز بود.

جیرجیرک روی درخت کاج نشست
جغد به همان شاخه پرواز کرد، جغد گفت: «باید جایی برای پناه گرفتن از سرمای شب پیدا کنی.»
اما جیرجیرک گوش نداد، چون جیرجیرکها هر کاری که دلشان بخواهد انجام میدهند و تصمیم گرفت روی تودهای از شاخههای خشک استراحت کند. از تمام آن پروازهای فوقالعاده سریع و شیک، خوابآلودتر از همیشه شده بود.
دوست کوچولوی سبزمون تمام شب را خوابید تا اینکه صبح شد وقتی بیدار شد آماده بود به خانه برگردد و سفرش را برای مورچه تعریف کند.
او برای شروع پرواز، بلند به هوا پرید، اما نتوانست. در عوض دوباره داخل برف افتاد. دوباره پرید، این بار حتی بلندتر، اما بالهایش کار نمیکردند. آنها در طول شب سرد کاملاً یخ زده بودند.
او سعی کرد با مالیدن بالهایش به هم آنها را گرم کند، اما فایدهای نداشت اومجبور شد تمام مسیر خانه را بجهد. روزها و روزها طول کشید تا برگردد.
وقتی بالاخره رسید، بالهایش تقریباً از حالت یخزدگی خارج شده بودند.این بار وقتی آنها را به هم مالید، صدای جیرجیر تولید شد که هیچکس در جنگل تا آن زمان نشنیده بود. و هر بار که بالهایش را به هم میمالید، صدای جیرجیر کمی بلندتر میشد و یخزدگی آنها کمتر میشد.
با اینکه بالهای دوست سبزمون دیگه یخزده نبودند، او هنوز نمیتوانست پرواز کند. و از آن زمان به بعد، جیرجیری مثل دوستش مورچه روی زمین میماند و از جایی به جای دیگر میجهد. و حالا او سریعترین و شیکترین جهندهای است که وجود دارد.
شبها میتوانید صدای جیرجیر او را بشنوید، وقتی که برای گرم نگه داشتن خودش بالهایش را به هم میمالد.
اما او کار بسیار بیشتری از این انجام میدهد…
جیرجیرک با جیرجیر کردنش به شما میگوید هوا چقدر گرم یا سرد است. وقتی هوا گرمتر است سریعتر جیرجیر میکند و وقتی هوا سرد است آهستهتر جیرجیر میکند. به این ترتیب، شما همان اشتباهی را که او کرد انجام نخواهید داد… البته اگر تصمیم بگیرید گوش بدهید.
(( قانون دولبِر میگوید اگر تعداد دفعات جیرجیر یک جیرجیرک را در مدت ۱۵ ثانیه بشمارید و عدد ۴۰ را به آن اضافه کنید، تقریباً دمای هوا بر حسب درجهٔ فارنهایت به دست میآید.))
حالا شما بگید چقدر جیرجیرک رو دوست دارید؟
برای مشاهده بیشتر داستانها به بلاگ فیکولند سربزنید
