داستان کودکانه اسفندیار و تبر طلا

داستان کودکانه اسفندیار و تبر طلا از اینجایی شروع شد که

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. اون قدیما اون روزهای قدیم یه مرد هیزم شکن بود به اسم اسفندیار اون هر روز صبح به جنگل می رفت. چوب های خشک و می شکست و اونا رو دسته دسته میکرد. بعد هم با خودش به شهر میبرد و می فروخت

داستان کودکانه اسفندیار و تبر طلا

این کار هر روز اسفندیار بود که به جنگل بره و همه چوب ها رو جمع کنه و بشکنه و ببره توی شهر. یه روز از روزها اسفندیار که مثل همیشه به جنگل رفته بود، تا ظهر چوب ها رو برید و دسته بندی کرد.

حسابی خسته شده بود دهنش از تشنگی خشک خشک شده بود. آخه اون روز هوا خیلی گرم بود. واسه همین تبرش رو تو دستش گرفت و رفت کنار دریاچه تا کمی آب بخوره. همین که دولا شد یهو تبر از دستش افتاد توی دریاچه، اسفندیار بیچاره هر چی گشت تبرش رو پیدا نکرد. این ور گشت اون ور گشت ولی نتونست تبرش رو پیدا کنه خیلی ناراحت شد.

بنر پروموت اپ

با خودش گفت اگه تبرم رو پیدا نکنم اون وقت چطوری برای خانواده ام غذا تهیه کنم. چطوری چوب ها رو بشکنم.
خلاصه اسفندیار همین طور توی آب دنبال تبرش می گشت ولی پیدا نشد که نشد اون خسته شد و ناامید. بعد هم کنار دریاچه نشست.

دیگه گریه اش گرفته بود و ناراحت شده بود. تو همین موقع اسفندیار یه صدایی شنید که یه دفعه دید یه پیرمرد مهربون از دریاچه اومد بیرون و گفت: چی شده اسفندیار؟ من فرشته نگهبان دریاچه‌ام چرا ناراحتی چرا این جا نشستی؟اسفندیار اول یه کم تعجب کرد و ترسید ولی بعد گفت اومده بودم آب بخورم اما تبرم توی دریاچه افتاد و گم شد. حالا نمی دونم چیکار کنم. فرشته گفت ناراحت نباش من اونو برات پیدا می کنم. بعد هم فوری توی دریاچه برگشت یک تبر طلایی بیرون آورد. اونو به اسفندیار نشون داد و گفت اسفندیار اینم تبر تو.

اسفندیار و تبر طلا

اسفندیار یه نگاهی به اون کرد و گفت: نه این تبر خیلی باارزشه. این تبر من نیست. تبر من یه تبر معمولی بود. فرشته دوباره به دریاچه برگشت. این بار با یک تبر نقره ای اومد بیرون. اون رو به اسفندیار نشون داد و گفت: تبر تو اینه درسته؟ اسفندیار باز به تبر نگاه کرد و گفت نه نه فرشته اینم تبر من نیست. تبر من یک تبر آهنی کهنه بود.

فرشته باز هم داخل دریاچه رفت. این بار با یک تبر آهنی بیرون اومد. اون رو به اسفندیار نشان داد. اسفندیار با خوشحالی گفت: بله بله این تبر منه. همین تبر آهنی. فرشته تبر را داد به اسفندیار و گفت: معلوم می شه که تو آدم راستگو و درست کاری هستی. حالا که این طوره منم این دو تبر طلایی و نقره ای رو می دم به تو.

اونا رو ببر و بفروش و با پولشون تا آخر عمرت راحت زندگی کن. اسفندیار خیلی خوشحال شد. از فرشته تشکر کرد بعد هم تبر ها رو گرفت و به طرف خونه اش راه افتاد وقتی به ده رسید ماجرای اتفاقات رو به اسم اسفندیار و تبر طلا برای همه تعریف کرد.

چند مرد جوان که داشتن به اتفاق اسفندیار و تبر طلا گوش میدادن و دیدن که اسفندیار با دو تب به ده برگشته باهم قرار گذاشتن تا فردا به چشمه بروند و از فرشته مهربون تبر طلا بگیرن.

فردای آنروز سه مرد تبرهای آهنی کهنه خود را برداشتن و به دریاچه رفتن و وقتی به محلی که اسفندیار و تبر طلا رو دریافت کرده بود رسیدن هر سه تبرهای خود را در آب انداختن و منتظر ماندن تا فرشته مهربان ظاهر بشه.

بعد از چند دقیقه پیرمرد از دریاچه بیرون آمد و از سه مرد پرسید شما کی هستید؟ هر سه مرد گفتن ما هیزم شکنیم و تبرهایمان در آب افتاده و نمیتوانیم پیدا کنیم. پیرمرد به درون دریاچه رفت و سه تبر طلا با خود آورد، هر سه مرد باهم گفتن این تبرها مال ماست.

پیرمرد گفت: شما دروغ میگویید تبر های شما آهنی و قدیمی بودن، پس من به شما تبر نمیدهم. هر سه مرد تلاش کردن تا تبر ها را بگیرند اما پیرمرد در چشم بهم زدنی با تبرها غیب شد.

حالا نه خبری از پیرمرد بود و نه تبرهای آهنی کهنه، هر سه مرد ناراحت و غمگین به ده باز گشتن و وقتی ماجرا را برای اسفندیار تعریف کردن، اسفندیار گفت: پیرمرد در ازای صداقت من تبر طلا داد.

اسفندیار یکی از تبرهای خود را فروخت و تبرهای آهنی جدیدی برای آن سه مرد خرید.

از داستان اسفندیار و تبر طلا متوجه شدیم که راستگویی همیشه درست ترین انتخابه.

برای خواندن داستان های بیشتر به بلاگ فیکولند سر بزنید

داستان هیزم شکن و تبرطلا

هدیه پیرمرد به اسفندیار تبرنقره و طلا بود

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…