داستان کودکانه ترانه و آریا خرگوشه
عصرِ یک روز قشنگ بود که داستان ترانه و آریا خرگوشه در سرزمین فیکولند شروع شد.
آسمان سرزمین فیکولند کمی نارنجی شده بود و بادِ خنکی توی کوچهها میدوید.
یک دختر کوچولوی قشنگ به اسم ترانه، دستِ مادرش را گرفته بود و با هم از یک کوچهی باریک رد میشدند، ترانه کفشهای کوچولویش را محکم به زمین میکوبید و با ذوق راه میرفت.
ترانه و مادرش داشتند به خانهی خاله پری میرفتند، خاله پری یک خرگوش بزرگ، نرم و خیلی قشنگ داشت. خرگوش خاله پری یک ماه پیش، پنج تا خرگوش کوچولو و بامزه به دنیا آورده بود. بچه خرگوش ها مثل توپهای پشمالو بودند؛ یکی سفید، یکی خاکستری، یکی راهراه و دوتای دیگر هم خالخالی.

روزی که ترانه برای اولینبار خرگوشها را دید، چشمهایش برق زد. نشست کنارشان، با انگشت کوچکش یکی از آنها را نشان داد و گفت: «خاله پری! این یکی از همه قشنگتره! ببین چقدر خال خالیه…»
خاله پری خندید و گفت: «ترانه جان، صبر کن بچه خرگوش ها کمی بزرگتر بشن. اونوقت همین بچه خرگوش رو به تو میدم.»
ترانه از خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت: «مرسی خاله پری! من اسمش رو میذارم آریا .»
از آن روز به بعد، تقریباً هر روز، ترانه با مادرش به خانهی خاله پری میرفت.
بچه خرگوش ها هنوز از شیرِ مادرشان میخوردند و هر روز کمی بزرگتر میشدند. بعضی روزها خاله پری توی یک ظرف کوچک شیر میریخت و ترانه با دقت شیر را جلوی بچه خرگوشها میگذاشت. بچه خرگوشها با صدای قشنگی شیر میخوردند و ترانه میخندید.
داستان ترانه و آریا بعد از گذشت یک ماه
بعد از گذشت مدتی ، بچه خرگوشها یکماهه شده بودند، یک روز، مثل همیشه، ترانه به خانهی خاله پری رفت.
آریا از همیشه قشنگتر شده بود. پشماش نرمتر شده بود و دم کوچولویش را تکان میداد. شیری را که ترانه در بشقاب ریخته بود، تندتند خورد.
ترانه با هیجان رو به مادرش کرد و گفت: «مامان! من امروز آریا رو میبرم خونهی خودمون.»
مادر گفت: «نه ترانه جان. هنوز زوده. آریا باید پیش مامانش بمونه. هنوز به مامانش احتیاج داره.»
ترانه گفت: «نه مامان… ببین چقدر خوب شیر میخوره! من همین امروز میبرمش.»
مامان به خوبی میدونست که ترانه و آریا خرگوشه میتونن دوستای خوبی برای هم باشن، اما آریا هنوز خیلی کوچیک بود و به مادرش نیاز داشت.
مادر ترانه به خاله پری نگاه کرد. خاله پری هم به مادر نگاه کرد و آرام سرش را تکان داد.
آن روز عصر، ترانه و آریا خرگوشه به همراه مادرش از کوچههای سرزمین فیکولند رد میشد و آریا توی سبدی توی دستهای ترانه نشته بود.
آریا توی راه مدام بی قراری میکرد.
مادر ترانه با نگرانی به سبد نگاه میکرد.
ترانه گفت: «مامان، آریا سبد رو دوست نداره. وقتی برسیم خونه، دیگه آروم میشه.»
وقتی به خانه رسیدند، ترانه ، آریا را از سبد بیرون آورد.
آریا اینطرف و آنطرف اتاق رفت، زیر میز را نگاه کرد، کنار دیوار نشست و تکون نخورد.
ترانه گفت: «مامان، آریا هنوز با خونهی ما آشنا نیست. تا فردا صبح عادت میکنه.»
ترانه برای آریا شیر آورد، اما آریا شیر را نخورد. دلش گرفته بود و از جاش تکون نمیخورد.
ترانه گفت: «شاید سیره.»
مادر گفت: «شاید هم مامانش رو میخواد.»
شب شد. ترانه به خواب عمیقی فرو رفت.
ماجرای ترانه و آریا خرگوشه در خواب ترانه
ترانه خواب بود یا بیدار؟ خودش هم نمیدانست.
صدای مادرش را شنید.
مادر گفت: «ترانه…»
ترانه و مادرش از خانه بیرون رفتند. هوا تاریک بود. چراغهای کوچه خاموش و روشن میشدند. از جایی دور، صدای میومیو میآمد. ترانه کمی ترسید و دست مادرش را محکمتر گرفت.
از چند کوچه گذشتند. ناگهان چراغها خاموش شد… و بعد دوباره روشن شد.
ترانه دید که توی یک باغ بزرگ است.
دیگر شب نبود. باغ پر از گلهای رنگارنگ بود. پروانهها پرواز میکردند. توی یک حوض بزرگ، ماهیهای قرمز شنا میکردند.
ترانه خواست بگوید:
«مامان! ببین چه باغ قشنگیه!»
اما مادرش آنجا نبود.
به جای مادر، یک خانم ایستاده بود که یک عروسک بزرگ در دست داشت. عروسک را به ترانه داد.
ترانه به اطراف نگاه کرد، مادرش را ندید. پرسید:
«مامانم کجاست؟»
خانم مثل خاله پری سرش را تکان داد و چیزی نگفت.
ترانه دوباره پرسید: «مامانم کجاست؟ مامانم کجاست؟»
خانم باز هم جواب نداد.
ترانه فکر کرد شاید دیگر هیچوقت مامانش را نبیند.
شروع کرد به گریه…
گریه کرد و گریه کرد…
ناگهان چشمهایش را باز کرد.
دید توی خانهی خودشان است.
مادرش کنار تخت ایستاده بود و گفت:
«ترانه جان، چرا گریه میکنی؟»
ترانه خودش را بغل مادر انداخت و گفت: «مامان… نرو… من بیتو چی کار کنم؟»
مادر گفت: «من جایی نرفته بودم عزیزم. خواب میدیدی. من همیشه پیشت هستم، چون تو به من احتیاج داری.»
همان موقع، آریا بازبی قراری کرد.
ترانه از جایش بلند شد و گفت: «مامان! پس آریا هم به مامانش احتیاج داره.»
مادر لبخند زد و گفت: «بله. همهی بچهها تا وقتی بزرگ نشدن به مامانشون احتیاج دارن. چند هفتهی دیگه صبر میکنیم. اونوقت آریا بزرگ میشه و میتونه پیش ما بمونه.»
صبح روز بعد، دوباره ترانه و آریا خرگوشه به همراه مادرش از کوچههای سرزمین فیکولند رد میشد و آریا توی سبدی بود که در دست ترانه بود.
ترانه داشت آریا را پیش مامانش برمیگرداند تا اون دیگه احساس تنهایی نکنه 🌱🐆💛
چون ترانه و آریا خرگوشه تا زمانی که خیلی کوچیک هستن، بیشتر از بقیه زمانها به مامانشون نیاز دارن.
آریا بعد از مدتی که بزرگ شد ، به خونه ترانه رفت و ترانه و آریا خرگوشه دوستای خوبی برای هم شدن.
منبع داستان ترانه و آریا خرگوشه: گروه تولید فیکولند
