داستان کودکانه کرم شب تاب

داستان کودکانه کرم شب تاب
شب شده بود وقت خواب بود، اما ترانه خوابش نمیومد، مادر ترانه اومد تو اتاق کنار تخت و گفت: الان دیگه وقت خوابیدن رسیده دخترم باید بخوابی تا فردا پر انرژی از خواب بیداربشی و یک روز قشنگ دیگه رو شروع کنی.
ترانه گفت: مامان خوابم نمیاد همش دارم به کرم کوچولویی که امروز توی باغچه دیدیم فکر میکنم، مادر گفت: چه چیزی درمورد کرم باعث شده تو هیجان زده بشی، ترانه گفت: مامان نور داشت مثل یک چراغ خیلی کوچولو روشن بود دوست داشتم بتونم بگیرمش اما پرواز کرد و رفت، میخوام اسمشو بزارم کرم روشنایی ، مادر لبخندی زد و گفت: اسم اون کرم، کرم شب تاب هست، میخوای قصهی کرم شب تاب رو تعریف کنم؟ ترانه خوشحال شد از پیشنهاد مادرش چون عاشق قصه بود و میتونست بیشتر بیدار بمونه.
داستان برمیگرده به یه زمان خیلی خیلی دور،
اصلاً شب و روز وجود نداشت، چون خورشید و ماه همیشه با هم توی آسمون بودن.
ماه آروم و مهربون، مراقب دریاها بود و خورشید با نور گرمش، روی همهی زمین میتابید.
فیل توی دشت زندگی میکرد. اما نور خورشید اونقدر گرم بود که پوستش میسوخت. رفت توی گِل بغلته تا خنک بشه،ولی خورشید گِل رو خشک کرد. با گوشهاش باد زد، اما گوشهاش خسته شدن. یه روز با ناراحتی گفت: «خورشید جان، زمین رو خشک میکنی و پاهای من میسوزه… من دیگه طاقت این گرما رو ندارم.» ولی خورشید چیزی نگفت، و ماه هم ساکت موند…
جغد توی یه درخت بلند توی جنگل زندگی میکرد. اون فقط شبها میتونست شکار کنه، اما چون همیشه روشن بود، موش زود میدیدش و فرار میکرد. جغد حتی توت هم خورد، ولی دلش سیر نشد… با ناراحتی گفت: «خورشید جان، اینقدر نتاب… من نمیتونم توی این روشنایی شکار کنم.» اما باز هم خورشید گوش نداد…
لاکپشت کوچولو کنار دریا از تخم بیرون اومد. میخواست بره توی آب، اما موجها هر بار هلش میدادن عقب. منتظر جزر و مد موند، ولی خبری نشد… با صدای کوچولوش گفت: «ماه مهربون… من بدون تو نمیتونم به دریا برسم.»
ماه صدای همه رو شنید… دلش گرفت. رفت پیش خورشید و گفت: «باید کاری کنیم… حیوانها دارن اذیت میشن.» خورشید که ماه رو خیلی دوست داشت، قبول کرد. با هم تصمیم گرفتن آسمون رو تقسیم کنن.
خورشید همهی حیوانها رو صدا زد و گفت: «از این به بعد، وقتی من میام، ماه میره و وقتی ماه میاد، من میرم… شب میاد، روز میره… ماه جزر و مد رو میاره، و شب خنک و آروم میشه.»
اما یه مشکل بود… یکی باید به ما بگه کی وقت جابهجاییه.
فیل گفت: «من نه… من فراموشکارم.» (ولی راستش رو نگفت)
جغد گفت: «من نه… من قابل اعتماد نیستم.» (و راست میگفت)
لاکپشت کوچولو گفت: «من خیلی کوچولوم…»
همه کنار کشیدن…
تا اینکه یه کرم کوچولو زیر برگ موزی خوابیده بود.
خورشید با صدای بلند گفت:
«کرم کوچولو! صدای منو میشنوی؟»
کرم ترسید و گفت:
«من خیلی کوچیکم… تو منو نمیبینی.»

دیگه کرم کوچولو شده بود کرم شب تاب و توی شب میدرخشید
خورشید لبخند زد و نوری بهش داد…
اونقدر که بدن کوچولوش شروع کرد به روشن شدن و دیگه اسمش شد کرم شب تاب✨
دیگه یه کرم ساده نبود، کرم شب تاب بود
و گفت:
«از امروز تو میشی کرم شب تاب. تو با نورت به ما میگی کی روز تموم شده و کی شب باید شروع بشه.» و از اون روز، کرم شب تاب هر سحر و هر غروب چراغ کوچولوش رو روشن میکنه… عزیزم، اگه یه روز شب تاب دیدی، آروم نگاهش کن و رهاش کن… اون داره به خورشید و ماه کمک میکنه تا دنیا درست بچرخه 🙂
ترانه: مامان پس کرم کوچولو بخاطر نوری که خورشید بهش داد روشن شد؟ایکاش خورشید به منم نور میداد. مادر لبخندی زد و گفت: دیگه باید بخوابی عزیزم. و ترانه بافکر به اینکه فردا کرم شب تاب و ببینه خوابش برد…
منبع داستان کرم شب تاب: گروه تولید فیکولند
