حسنی به مکتب نمیرفت، وقتی میرفت جمعه میرفت
در روزگار قدیم، وقتی که هنوز مدرسهای نبود و بچهها برای درس خواندن به مکتب میرفتند، پسری به اسم “حسنی” بود. توی دنیا بچهای بهتنبلی حسنی پیدا نمیشد!
او از صبح تا شب گوشهی خانه مینشست و کاری نمیکرد. تنها دلخوشی بابا و ننهی حسنی این بود که او به مکتب برود و درس بخواند. اما اگر کوه از جایش تکان میخورد، حسنی هم تکان میخورد!
یک روز ننهی حسنی با مهربانی به او گفت: «حسنی جان، ننه به قربان قد و بالایت! بیا و به مدرسه برو، درسی بخوان و چیزی یاد بگیر!»
حسنی سرش را تکان داد و گفت: «من به مدرسه نمیروم!»
بابای حسنی لبخندی زد و گفت: «بابا جان، بچههای مردم رو ببین! همه به کلاس درس رفتهاند و باسواد شدهاند. تو هم برو درس بخون، برای خودت آقا بشو، سالار و سردار بشو!»
حسنی بازهم سرش را تکان داد و گفت: «من نمی خواهم سالار و سردار بشوم، میخواهم مثل پرویز نقال بشوم.»
ننه و بابای حسنی با تعجب به هم نگاه کردند. ننهی حسنی آهی کشید و گفت: «اینهم از بدشانسی من است! بچههای مردم دوست دارند سالار و سردار بشوند، بچهی من میخواهد مثل پرویز نقال بشود. راستی که تنبل تر از بچهی من، بچهای نیست!»
اما پرویز نقال کی بود؟ او پیرمردی بود که ریش و موی سفید و بلندی داشت. روزهای جمعه توی کوچهها میگشت و نقالی میکرد. با صدای بلند شعر میخواند و دستهایش را محکم به هم میزد. بچههای محل دورش جمع میشدند و با شوق به حرفهایش گوش میدادند. سینهی پرویز نقال پراز قصه و حکایت و شعر بود. هرچه میگفت، تمام نمیشد.
حسنی هم پرویز نقال را دوست داشت. وقتی صدای او رو میشنید، مثل مرغی که از قفس آزاد شود، به کوچه میدوید. فقط صدای پرویزنقال بود که حسنی رو از خانه بیرون میکشید. حسنی کنار پرویز نقال مینشست و با حوصله به حرفها و قصههای او گوش میداد.
یک روز حسنی از پرویز نقال پرسید: «تو اینهمه شعر و قصه را چطور بلد شدی؟»
پرویز نقال لبخندی زد و جواب داد: «وقتی بچه بودم، با برادرم به مکتب میرفتم. خواندن و نوشتن رو در آنجا یاد گرفتم. بعد هم خودم کتابهای جورواجور خواندم و قصهها و شعرهایشان رو به خاطر سپردم.»
حسنی با تعجب به پرویز نقال نگاه کرد و گفت: «پس تو هم به مدرسه رفتهای؟»
پرویز نقال هم با تعجب به حسنی نگاه کرد و گفت مگه تو نمیری ؟ او نمیدانست که حسنی از مدرسه بدش میآید. نمیدانست که او از ترکهی بلند ملاباشی میترسد.
ملاباشی پیرمرد عصبانی و بداخلاقی بود که در مکتب به بچهها درس میداد. او ترکهی بلندی داشت و گاهی با آن بچهها را میزد. به همین دلیل بود که حسنی از او میترسید و از مکتب بدش میآمد.
ولی وقتی که پرویز نقال گفت خواندن و نوشتن رو از مکتب یاد گرفته، نظر حسنی عوض شد. همان روز، وقتی به خانه برگشت به ننهاش گفت: «من از فردا به مکتب میروم!»
ننه حسنی از شنیدن این حرف خیلی تعجب کرد، اما چیزی نگفت و به حسنی یک لبخند زد.
فردا صبح زود، حسنی بلند شد. دستمال نان و حلوا، و دفتر و کتابش رو برداشت و به طرف مکتب به راه افتاد. تند و تیز از کوچه و پسکوچهها گذشت و به مکتب رسید. اما دید در مکتب بسته است. فکر کرد که در مکتب رو برای همیشه بستهاند. دلش از غصه شکست. به طرف خانه برگشت. در راه بچههای محل رو دید که دور پرویز نقال جمع شده بودند و به قصهای از شاهنامه گوش میدادند.
پرویز نقال حسنی رو دید و گفت: «خوش آمدی حسنی! کجا بودی؟ چرا دیر آمدی؟»
حسنی با غم و غصه گفت: «رفته بودم مکتب، تا خواندن و نوشتن رو یاد بگیرم و کتاب بخوانم و مثل تو شعر و قصه بلد شوم. اما دیدم در مکتب رو بستهاند!»
پرویز نقال لبخندی زد و گفت: «مگر نمیدانی روزهای جمعه، مکتب تعطیل است؟ از فردا به مکتب برو، درس بخوان و باسواد بشو!»
حسنی تازه فهمید که روز جمعه به مکتب رفته است. لبخندی زد و با خودش گفت: «پس درست گفتند که: حسنی به مکتب نمیرفت، وقتی میرفت جمعه میرفت!»
حسنی از روز بعد به مکتب رفت و درس خواند و باسواد شد.
“بچههای عزیزم، درس خواندن و سواد داشتن، مانند یک کلید جادویی است که به کمک آن میتوانیم به آرزوهایمان برسیم، درست مانند پرویز نقال که با خواندن کتابها توانست قصهگوی خوبی شود و بچه ها انقدر دوستش داشتن.
همچنین یاد گرفتیم که نباید از چیزهایی که میترسیم فرار کنیم، مانند حسنی که وقتی فهمید چرا باید درس بخواند، بر ترسش از مکتب غلبه کرد. پس با شجاعت و علاقه درس بخوانید و همیشه آدمهای خوب و دانا رو الگوی خود قرار دهید.
قصه شیرین😍
برای کودک دلبند شما🥰
برای خواندن داستانهای کودکانه بیشتر به بلاگ فیکولند سر بزنید:
سایت:
