داستان کودکانه افسانه بطری اسرارآمیز

روح درون بطری اسرارآمیز | افسانه بطری اسرارآمیز (The Spirit in the Bottle)

روزی‌روزگاری، در روستایی کوچک در قلب سرزمین فیکولند در لبه‌ی جنگلی بزرگ، هیزم‌شکنی فقیر به همراه پسرش، ایلیا، زندگی می‌کرد. ایلیا پسری باهوش و کنجکاو بود که عاشق گشت‌وگذار در جنگل و یاد گرفتن رازهای آن بود. با اینکه زندگی سختی داشتند، پدر ایلیا همیشه به او می‌گفت:
«مهربانی و شجاعت تو رو به جاهای دوری می‌برد.»

روزی، وقتی ایلیا به پدرش در بریدن هیزم کمک می‌کرد، بیش از همیشه به عمق جنگل رفت. هنگام راه رفتن، بطری‌ای قدیمی و پوشیده از خزه را زیر درختی پیدا کرد. بطری پر از گرد و خاک بود و با درپوشی عجیب مهر و موم شده بود. ایلیا که کنجکاو شده بود، درپوش را بیرون کشید.

بنر پروموت اپ

افسانه بطری اسرارآمیز در دل جنگل فیکولند

ناگهان، ابری بزرگ از دود از بطری اسرارآمیز بیرون آمد! دود پیچ‌وتاب خورد و کم‌کم به روحی ترسناک با چشمانی درخشان تبدیل شد. روح کش‌وقوسی آمد و خمیازه کشید.
با صدایی بلند و رعدآسا گفت: «بالاخره آزاد شدم! هزار سال در این بطری زندانی بودم. حالا از کسی که مرا زندانی کرده انتقام می‌گیرم!»

ایلیا ترسیده بود، اما حرف‌های پدرش را به یاد آورد. صاف ایستاد و گفت:
«لطفاً به من آسیب نزن. من تو را زندانی نکرده بودم. فقط بطری اسرارآمیز رو پیدا کردم و می‌خواستم بدانم چیست.»

روح بطری اسرارآمیز مکثی کرد.
گفت: «بسیار خوب. به تو یک فرصت می‌دهم. اگر بتوانی کاری بسیار سخت را انجام دهی،با تو کاری ندارم و سه آرزوی اسرارآمیز به تو می‌دهم. اما اگر شکست بخوری، تو را برای همیشه با خود می‌برم.»

ایلیا سرش را تکان داد و امیدوار بود راهی برای موفق شدن پیدا کند. روح، کوزه‌ای کوچک و خالی به او داد و گفت:
«این کوزه را بدون ریختن حتی یک قطره، از آب رودخانه پر کن.»

ایلیا کوزه را محکم در دست گرفت و به سمت رودخانه رفت. اما وقتی آب تند رودخانه را دید، خشکش زد.
با خودش فکر کرد: «اگر حتی یک قطره بریزد چه؟»
روی زمین نشست و احساس درماندگی و ترس کرد.

بعد چشمانش را بست و صدای پدرش را در ذهنش شنید:
«مهربانی و شجاعت تو را به جاهای دوری می‌برند.»
نفس عمیقی کشید و بلند شد، آماده‌ی تلاش دوباره.

در همان لحظه، روباهی باهوش از پشت بوته‌ای بیرون آمد.
روباه گفت: «به نظر می‌آید به کمک نیاز داری. اگر قول بدهی بعداً لطفی در حقم بکنی، به تو کمک می‌کنم.»

ایلیا قبول کرد. روباه به او نشان داد چگونه برگ بزرگی را روی دهانه‌ی کوزه بگذارد.
روباه گفت: «حالا آرام‌آرام آن را پر کن.»
ایلیا دقیقاً همین کار را کرد. حتی یک قطره هم نریخت!

ایلیا از روباه تشکر کرد و نزد روح بطری اسرارآمیز بازگشت.

روح با تعجب گفت: «موفق شدی. حالا می‌توانی سه آرزوی اسرارآمیز داشته باشی.»

ایلیا با دقت فکر کرد.
برای آرزوی اول گفت: «آرزو می‌کنم خانواده‌ام دیگر هرگز فقیر نباشند.»
ناگهان صندوق بزرگی پر از طلا ظاهر شد!

برای آرزوی دوم گفت: «آرزو می‌کنم خردمند باشم تا بتوانم به دیگران کمک کنم.»
روح بطری اسرارآمیز به اون توانایی یادگیری سریع و درک عمیق چیزها را بخشید.

برای آخرین آرزو، ایلیا گفت:
«آرزو می‌کنم تو از نفرینت آزاد شی و دیگر هرگز به کسی آسیب نزنی.»

غول بطری اسرارآمیز

چشمان روح نرم و مهربان شد.
گفت: «هیچ‌کس تا به حال برای من آرزو نکرده بود.»
سپس به نسیمی ملایم تبدیل شد و ناپدید گشت، و بالاخره آزاد شد.

ایلیا با صندوق طلا به خانه دوید. پدرش شگفت‌زده و بسیار خوشحال شد.
آن‌ها با طلا زندگی بهتری ساختند و به همه‌ی مردم روستا کمک کردند.

ایلیا همچنین به قولش به روباه عمل کرد. دوباره روباه را در جنگل پیدا کرد و گفت:
«چه کاری می‌توانم برایت انجام دهم؟»

روباه گفت: «آرزو دارم خانواده‌ام جایی امن برای زندگی، همراه با غذا و آب داشته باشند.»

ایلیا با استفاده از طلا و خردش، مکانی ویژه در جنگل ساخت—پر از درختان میوه، آب پاک و امنیت—برای خانواده‌ی روباه.
روباه آن‌قدر سپاسگزار شد که قول داد برای همیشه از جنگل محافظت کند.

ایلیا و روباه دوستانی صمیمی باقی ماندند.
و ایلیا هرگز فراموش نکرد که مهربانی، شجاعت و هوشمندی می‌توانند دنیا را تغییر دهند.

و این‌گونه، ایلیا ، پدرش و تمام مردم روستا تا آخر عمر با خوشبختی زندگی کردند.

پایان


سؤالات تکمیلی:

  1. ایلیا چه چیزی را به یاد آورد که به او کمک کرد وقتی ترسیده بود شجاع بماند؟
  2. روباه چگونه به ایلیا کمک کرد و ایلیا چگونه لطف او را جبران کرد؟
  3. اگر تو هم مثل ایلیا سه آرزوی اسرارآمیز داشتی، چه آرزوهایی می‌کردی؟

منبع: https://www.readthetale.com/

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…