در یک یخچال پر از خوراکیهای رنگی، دعوای بزرگی سر میگیرد، دعوایی بر سر اینکه کی از همه مهم تره ، تا اینکه یک دست کوچک و مهربان وارد میشود…
در یک یخچال بزرگ و قشنگ، کلی دوستهای خوشمزه و رنگارنگ کنار هم زندگی میکردند. این دوستان یک تیم عالی بودند: خانم پرتقال نارنجی، آقای موز زرد، خانم خیار سبز و دوست کلاهی و بامزهی همه، یعنی قارچ کوچولو…
در یک صبح زیبا که همهی خوراکیها تازه از خواب بیدار شده بودند، خانم پرتقال که لباس نارنجی براقی تنش بود، با صدای کمی شاکی گفت: «به نظر من، من از همه مهم تر هستم! اگه من نباشم، بچه ها مریض میشن و سرما میخورن!»
آقای موز زرد که خیلی صاف و محکم ایستاده بود، با لبخند و غرور گفت: «اوه، نه! این چه حرفیه؟ مهمترین که منم! من کلی انرژی دارم تا بچه ها بتونن حسابی توی پارک بازی کنن و خسته نشن!»
خانم خیار سبز که در گوشه ایی نشسته بود و داشت به حرف ها گوش میداد، تعجب کرد و بعد با صدای آرام و خنکی گفت: «لطفاً! من بهترین دوست بچهها هستم. من به بدن آب میرسونم تا هیچ کس تشنه نمونه و همیشه سرحال باشن.»
وسط این حرفها، قارچ کلاهی کوچک که دلش نمیخواست تنها بماند، با یک صدای خیلی آرامی گفت: «ببخشید! چرا میپرسید کی از همه مهم تره ، من هم مهم هستم! شاید میوه نباشم، ولی توی سوپ و غذاها یک دوست خوشمزه و ضروری به حساب میام.» قارچ ناراحت شد وقتی دید میوه ها بهش توجهی نکردند.
همهمه بین همه سر اینکه کی از همه مهم تره بالاگرفت
بلوبری کوچولو، که داشت کتاب میخوند از بالا رفتن صداهای اطرافش متوجه شد میوه ها دارن درمورد اینکه کی از همه مهم تره صحبت میکنن و همه چیز را میشنید، با یک صدای خیلی نازک و مهربان گفت: «بچهها! چرا دعوا میکنید؟ همه ما با هم مهم هستیم. ما مثل یک تیم رنگارنگ میمونیم. اگه یکی از ما کم باشه، تیم ما دیگه کامل نیست.»
همه به هم نگاه کردند. راست میگفت! بلوبری چقدر خوب حرف زد. همه با هم خندیدن . چه خوب شد که دعوا نکردن! آنها تصمیم گرفتن که دیگر با هم قهر نکنن و هر کس با خوشحالی سر جای خودش منتظر ماند.

اما وای! ناگهان در یخچال باز شد و یک صدای «بوم» بزرگ آمد! یک هندوانهی غولپیکر با خطهای سبز تیره و روشن ، با یک عالمه سر و صدا آمد و خودش را روی قفسهی بالایی، زیر نور چراغ، جا داد.
هندوانهی غولپیکر با صدای خیلی بم و لرزانندهای گفت: «برید کنار دوستای کوچولو! من اومدم! من از همهی شماها بزرگترم، پس باید بهترین جا مال من باشه وشما کوچولوها باید به من احترام بزارید!»
خوراکیهای کوچکتر حسابی ترسیدند. وای که چقدر این هندوانه بزرگ بود! حتی نور چراغ را هم گرفته بود و حالا قفسه کمی تاریک شده بود!
قارچ کلاهی کوچک، که دلش نمیخواست کسی به دوستاش زور بگه، یک دفعه شجاع شد و فریاد زد: «این که بزرگ باشی، معنیاش این نیست که ارزشمندتری!» قارچ کوچولو کمی قلبش تندتند میزد، ولی حرفش را زد.
الان موضوع سر این بود که آیا هنداونه غول پیکر از همه مهم تره !
در همین موقع، در یخچال دوباره باز شد و یک دست کوچک و بامزه آمد تو. یک دست کوچک و مهربانِ بچه!
بچه به هندوانهی بزرگ نگاه کرد و گفت: «اوه! این هندوانه خیلی بزرگه! نمیتونم برش دارم.»

در این یخچال کی از همه مهم تره ؟
بعد، دست کوچک با لبخند و خوشحالی رفت سمت خانم پرتقال، آقای موز، خانم خیار! بچه همهی آنها را با هم برداشت و گفت: «عالیه! این تیم کوچولو برای یک روز زیبا حرف نداره!»
هندوانهی غولپیکر که حالا تنها و ساکت بالای قفسه مانده بود، بالاخره متوجه شد که اندازه و شکل اصلاً مهم نیست. او فهمید که برای شادی بچه ها، تیم کوچک و رنگارنگِ پایین قفسه، از او ضروریتر و بهتر بودند. میوهها و خوراکیها با محبت به هم لبخند زدند. آنها یاد گرفتند که مهم نیست کی از همه مهم تره ! کی بزرگتره یا کوچکتر؛ مهم اینه که وقتی کنار هم هستند، یک روز پرانرژِی و مقوی برای بچه ها میسازند. و بعد از این اتفاق، همه در یخچال با دوستی و شادی کنار هم زندگی کردند.
پایان.
از داستان کوتاه کی از همه مهم تره چه چیزی میآموزیم؟
ما یاد میگیریم که مهم نیست چقدر بزرگ هستیم یا چقدر کوچک. همهی ما کنار هم ارزشمندیم و همه اعضا مهم هستن و وقتی تیم ما کامل باشه ، میتوانیم یک روز عالی و شاد بسازیم.
چند سؤال برای پدر و مادرها
- به نظرت کدام یک از خوراکیها در این داستان شجاعتر بود؟ چرا؟
- اگر تو جای هندوانهی بزرگ بودی، وقتی دیدی بچه شما را برنداشت، چه احساسی داشتی؟
- بلوبری کوچولو چه منظوری داشت؟
- آیا در زندگی واقعی هم لازم است که همیشه بزرگترها مهمتر باشند؟ چرا؟
- یک تیم خوب چه شکلی است و برای اینکه یک تیم عالی باشیم باید چه کارهایی انجام دهیم؟
- از داستان کی از همه مهم تره چه چیزی یاد گرفتی؟
برای قصه های بیشتر به بلاگ فیکولند سر بزنید
