قصه کودکانه مسافرهای بهار ، که روایتی زیبا از شروع فصلی نو داره…
آخرهای زمستون توی دهکده فیکولند که هوا کمکم داشت گرم میشد، انگار روزهای سبز و قشنگ بهار از راه داشتن میرسیدن.
بچههای ننهدریا، که مدتها پیش به یه سفر طولانی رفته بودن، تصمیم گرفتن دوباره بیان و به ننهدریا سر بزنن و اومدن بهار رو بهش تبریک بگن.
قطرههای قشنگ آب که به شکل بخار دراومده بودن، منتظر بودن تا خودشون رو به زمین برسونن.
باد مهربون تا اونجایی که میتونست بهشون کمک کرد. تا زودتر مسافرهای بهار به ننه دریا برسن.
یهدفعه باد فوت کرد و فوت کرد… تا اینکه بخارهای آب به شکل یه هواپیمای بزرگ دراومدن.

بعد، باد اون هواپیمای بخاری رو توی آسمون هل داد تا به دریا برسه.
مسافرهای این هواپیمای بخاری، بچهها، همون قطرههای آب بودن که مستقیم به شکل بارون روی دریا باریدن و به ننهدریا رسیدن.
اما یه عده دیگه از قطرهها نتونسته بودن سوار هواپیما بشن.
اونا با خودشون گفتن:
– ما با قطار به زمین سفر میکنیم!
باد مهربون اونها رو به شکل واگنهای قشنگ قطار درآورد.
قطرهها سوت کشیدن و قطار قطرهها راه افتاد…
قطار قطره ها که همون مسافرهای بهار بودن “هوهو چی چی ” کنان رفتن
قطار قطرهها روی یه رودخونهی قشنگ بارید.
بعضیهاشون هم روی یه باغ سبز و رنگارنگ باریدن.
بعد همهشون با کمک رودخونه از جنگلها و کوهها و درهها گذشتن و بالاخره خودشون رو به ننهدریا رسوندن.

این گروه از مسافرا یکم دیرتر رسیدن، ولی کلی خوش گذرونده بودن و جاهای زیادی رو دیده بودن،تو باغ ها درختارو دیده بودن حیوونای داخل باغ رو با آدما دیده بودن و کلی از مسیر لذت برده بودن!
اما بچهها، هنوز همهی قطرهها نرسیده بودن.
ابری مهربون با کمک باد خودش رو به شکل یه اتوبوس درآورد.
یه عالمه قطرهی دیگه سوار این اتوبوس شدن.
ادامه قصه کودکانه مسافرهای بهار …
اتوبوس آرومتر میرفت.
وقتی به کوه میرسید، یه کم صبر میکرد، چندتا قطره پیاده میشدن.
به دره که میرسید، باز چندتا دیگه پیاده میشدن…
قطرههای بارون روی گلها، سبزهها، کوهها و درهها پخش شدن.
بعضیاشون سرسرهبازی کردن، بعضیاشون رودخونهها رو دیدن، و بعضیاشون گلها رو سیراب کردن. این مسافرهای بهار با طی کردن مسیر طولانی
بالاخره، خودشون رو به ننه دریا رسوندن.
ننهدریا خیلی خوشحال شد که بچههاش برگشتن.
اون دلش میخواست همهشون پیشش بمونن، ولی میدونست بچهها باید دوباره سفر کنن تا دنیا رو سبز و قشنگ کنن.
چند روز بعد، خورشید تابید و قطرهها دوباره به شکل بخار از دریا بلند شدن و به آسمون رفتن…
تا یه جای دیگه از دنیا، دوباره به شکل بارون ببارن…
باز سفر کنن با هواپیما و قطار و اتوبوس مسیر طولانی خودشون رو از دل کوه ها، دشت ها، رودخانه ها در بین درختان و گلها و حیوانات طی کنن و باز این مسافرهای بهار خودشون رو به ننه دریا برسونن.
قطرهها از کارشون خوشحال بودن.
به خودشون افتخار میکردن و شکر خدای مهربون رو میگفتن که بهشون یه کار مهم داده بود. چون وجودشون باعث سبز شدن برگ ها میشد، باعث رفع تشنگی حیوانات میشد و باعث میشد هوا خنک بشه و تمیز و مردم هربار با هر سفری که این مسافرهای بهاری داشتن خداروشکر میکردن و کلی شادی میکردن.
همین باعث میشد قطره ها از خوشحالی مردم، خوشحال باشن و به کارشون ادامه بدن.
هر بار که خورشید بر سطح دریا میتابید قطره ها بیصبرانه آماده میشدن تا مسافرهای بهار باشن و این چرخه رو ادامه بدن.
اما یه سوال آیا قطره ها فقط مسافرهای بهار هستن؟
بنظرتون قطره ها مسافرتشون رو در چه ماه های دیگه ایی انجام میدن؟
پایان
قصه کودکانه مسافرهای بهار همینجا به پایان رسید. قصهای شیرین و کودکانه درباره قطرههای بارون که با هواپیما، قطار و اتوبوس به ننهدریا برمیگردن و چرخهی آب رو به زبانی ساده و خیالانگیز یاد میدن.
برای خواندن داستان های بیشتر روی فیکولند کلیک کن.
