داستان حسنی که بهش پهلوان پنبه میگفتن
یکی بود يكي نبود پيرزني بود كه از دار دنيا فقط يك پسر داشت. اسم اين پسر حسني بود، پيرزن پسرش رو خيلي دوست داشت، اما افسوس كه حسني تنبل و بي عار و پر خور و بي كار بود!
حسني آنقدر خورده بود كه مثل يه غول شده بود، به خاطر همين هم «پهلوان پنبه» صدايش مي كردن.
پهلوان پنبه صبح تا شب مي خورد و مي خوابيد، دست به سياه و سفيد هم نمي زد. پيرزن هر چه نصيحتش مي كرد فايده نداشت كه نداشت، بالاخره پيرزن از تنبلي و پرخوري حسني جانش به لب آمد. يك روز كه حسني از خانه بيرون رفت، پيرزن در رو بست و ديگر به خانه راهش نداد.
حسني گريه و زاري و التماس كرد، ولي پيرزن در رو باز نكرد كه نكرد. حسني مجبور شد سرش رو پائين بندازه و راه بيفته و بره.
رفت و رفت تا به يه درخت رسيد زير درخت نشست از زور خستگي، چشم هایش رو بست و خوابيد، توي خواب يك سفره پر از غذا ديد. حسني خواب بود كه چند تا پشه، نيشش زدن و حسني از خواب پريد، هوا گرم بود و پشه ها هم ول كن نبودن.
وز وز كنان از اين طرف به آن طرف مي پريدن، روي سر و صورت حسني مي نشستن و او را مي گزيدن.
بالاخره حسني عصبانی شد و با يه ضربه جانانه، چند تا از پشه هارو پخش زمين كرد. آن وقت به پشه ها كه بعضي كشته و بعضي نيمه جان روي زمين ولو شده بودند نگاه كرد، بعد با خوشحالي از جا پريد و با خودش گفت: عجب! پس من اين قدر قوي بودم و نميدونستم ببين چه كار كردم!
يه مشت زدم و چندتا پشه رو باهم كشتم! عجب زور و بازوئي دارم من! بيخود نيست كه به من میگن پهلوان! در حالي كه هي زير لب مي گفت: با يك مشتم، چند تا رو كشتم، دراز كشيد و خوابش برد.
دست بر قضا حاكم و سربازهاي او كه از آنجا مي گذشتند پهلوان پنبه رو ديدن. حاكم با تعجب به هيكل بزرگ حسني نگاه كرد و گفت: اين ديگر كيست؟ غول است يا آدميزاد؟
بعد به سربازهاي خود دستور داد كه برن سراغ حسني و بيدارش كنن. سربازان حاكم با ترس و لرز جلو رفتن و حسني رو بيدار كردن. حسني تا چشمش به سربازا افتاد، گفت: با يك مشتم چند تا رو كشتم! سربازها حسني را پيش حاكم بردن.
حاكم پرسيد: تو كي هستي؟ ديوي يا آدميزاد؟ حسني جواب داد: من حسني ام خيلي هم گرسنه ام! حاكم گفت: براي او غذا بياوريد. سربازها گوشت گوساله رو كباب كردند و به حسني دادن.
داستان کودکانه پهلوان پنبه
حسني توی يك چشم به هم زدن كباب ها رو خورد. حاكم و سربازهاي او نزديك بود از تعجب شاخ در بيارن. حسني خميازه اي كشيد و گفت: خسته ام، مي خواهم بخوابم بعد همان جا دراز كشيد و خوابيد.
حاكم با خودش گفت: اين همان كسي است كه دنبالش مي گشتم، بعد حسني رو بيدار كرد و گفت: آهاي پهلوان! اگر دلت مي خواهد براي خواب يك جاي گرم و نرم، براي خوردن يك عالمه غذاي خوشمزه گيرت بياد، بيا به قصر من آنجا هر چيزي كه لازم داشته باشي، برات حاضر و آماده ميکنم.
حسنی قبول كرد، بعد همگی به طرف قصر راه افتادن. همين طور كه مي رفتن، حاكم رو به حسني كرد و گفت: پهلوان، واقعاً كه عجب زور بازوئی داری!
تا حالا كسي رو نديدم كه بتونه با يك مشت چند نفر رو بكشه! حسنی که همیشه بهش پهلوان پنبه میگفتن، با تعجب حاكم رو نگاه کرد و چيزي نگفت، يعني كشتن چند تا پشه اين قدر مهم بود؟! خلاصه، رفتند و رفتند تا به قصر رسيدند حاكم دستور داد حسني رو ببرن به حمام و لباس های نو تن او كنن.
بعد هم پهلوان پنبه رو فرمانده سپاه خود كرد. از آن روز به بعد، حسني توی قصر ماند. مدتي گذشت و حسني به خوبی و خوشی در قصر زندگی كرد. هر وقت دلش مي خواست می خورد و هروقت دلش می خواست، می خوابيد.
تا اينكه يك روز به حاكم خبر دادن: چرا نشسته ای كه حاكم كشور همسايه با لشكر و بزرگش به ما حمله كرده است.
حاكم گفت: نترسيد تا وقتی پهلوان حسنی رو داريم از هيچ چيز نترسيد، بعد دستور داد حسني رو خبر كنن كه بیاد و به او گفت: هر چه سريع تر سربازان رو براي نبرد آماده كن. حسني كه تا به حال با هيچ كس نجنگيده بود و زره و كلاه و شمشير نديده بود تا اسم جنگ رو شنيد، رنگ از روی او پريد. حسنی میخواست فرار كند و خودش رو به ده پيش ننه اش برسونه.
حاكم و اطرافيان او فكر كردند پهلوان حسني مي خواهد هر چه زودتر يك تنه و بدون سلاح خودش را به دشمن برساند و روزگارشان را سياه كند به خاطر همين زود دويدند و جلويش را گرفتند و با هزار خواهش و تمنا خواستند كه دست نگه دارد.
حاكم گفت: آخر پهلوان اين طور بدون زره و سلاح كه نمیشه، كشته میشی. سرت رو به باد میدی!
به دستور حاكم پهلوان پنبه رو به اصطبل مخصوص بردن و گفتن: هر اسبي رو كه مي خواهي انتخاب كن. حسني به اسب ها نگاه كرد،
چشمش به يك اسب لاغر و مردنی افتاد خوشحال شد و با خودش گفت: اين اسب خيلي خوب است از لاغری مثل چوب است بايد سوارش بشم و محكم افسار اسب رو نگه دارم تا نتونه راه بره، بعد به اسب اشاره كرد و گفت: من اين اسب رو مي خوام.
همه يك صدا فرياد كشيدند: آفرين پهلوان! واقعاً اسب خوبي انتخاب كردي فقط تو مي تواني سوار اين اسب شوي اين اسب دنياست. حتي باد هم به گرد پاهای او نمي رسد حسنی تا اين رو شنيد رنگ از روي او پريد و با خودش گفت: ای خداجان چه غلطي كردم!
اما يكهو فكري به خاطر او رسيد و براي اينكه از روي اسب نيفته، دستور داد او رو با طناب به اسب ببندند با اين حرف دوباره سربازان و اطرافيان حاكم به هوا بلند شدند: چه شجاعتي!
چه سر نترسي دارد! مي خواهد تا جان در بدن دارد، بجنگد. ولوله اي در ميان سربازان افتاد كه نگو و نپرس همه از حسني تقليد كردند و دست و پايشان شروع كرد به لرزيدن حسني سوار بر اسب، بيرون آمد و جلوي سپاهيان خود ايستاد.
تا اسب از اصطبل بيرون آمد روي دو پاي خود بلند شد و شيه اي كشيد. دور خودش چرخيد و يك دفعه مثل اينكه بال درآورده باشد از جا پريد و مثل برق به طرف دشمن دويد.
در ادامه داستان پهلوان پنبه
رنگ از روي حسنی پهلوان پنبه بخت برگشته پريد و قلب او شروع كرد به تالاپ تالاپ صدا كردن سربازها كه خيال مي كردند حسني حمله رو شروع كرده معطلش نكردن، شمشيرهاي خود رو بيرون كشيدن و به دنبال فرمانده خود، چهار نعل تاختن.
افسار اسب از دست پهلوان پنبه ول شده بود بالا و پائين مي پريد و توي اين فكر بود كه يك جوري خودش رو از اين وضع نجات بده. ناگهان چشمش به درخت تنومندي افتاد كه آن نزديكي ها بود اسب با سرعت به طرف درخت مي رفت وقتي اسب به درخت رسيد، حسني دست خود رو دراز كرد و يكي از شاخه هاي درخت رو گرفت تا حيوان ديگر نتواند حركت كند.
اما از بخت بد چوب درخت رو موريانه خورده بود و درخت به موئي بند بود تا حسني شاخه رو گرفت درخت از جا كنده شد و دور سر او شروع به چرخيدن كرد!
سربازهاي دشمن كه از پهلوانی های حسني، تعريف ها شنيده بودند، تا ديدند حسني درخت به دست تك و تنها به طرف آنها مي آيد ترسيدند و پا به فرار گذاشتن.
اسب و پهلوان پنبه هم به دنبال آنها بودند. سربازهاي دشمن كه ديدند حسني ول كن نيست همگي تسليم شدند و به پاي او افتادند. اين جوري بود كه دشمن شكست سختي خورد.
وقتي مردم اين خبر رو شنيدند، خيلي خوشحال شدن و به پيشواز پهلوان حسني رفتند و پهلوون رو با احترام وارد شهر كردن، حاكم هم از شادي روي پای خودش بند نبود، دستور داد كه شهر رو آذين بندي كنن و هفت شب و هفت روز جشن و شادي برپا کنن.
حسني كه خوب میدونست تمام چيزهائي كه پيش آمده از روي اتفاق بود، تصميم گرفت دست از تنبلي برداره و زندگي تازه اي رو شروع كنه.
اين بود كه با خوشحالي پيش مادر خود برگشت و قول داد كه كار كنه و زحمت بكشه تا واقعاً يك پهلوان شجاع بشه.
برای دیدن داستان های بیشتر به بلاگ های فیکولند سربزنید.
از داستان موهای سامی در فیکولند دیدن کنین 🙂
