روایتی از قصه کودکانه اژی و حبابها
قصه کودکانه اژی و حبابها داستان یه اژدهای کوچولوئه که تمام زورش رو جمع میکنه تا مثل پدرش آتیش فوت کنه، اما به جای شعلههای داغ، حبابهای قشنگی از دهانش بیرون میپره و راهی جنگل میشود تا…

قصه کودکانه اژی و حبابها
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود در اطراف سرزمین فیکولند یک اژدهای کوچولوی قرمز که بالهای خیلی کوچیکی داشت و اسمش «اژی» بود ، زندگی میکرد. اژی همیشه آرزو میکرد که زودتر بزرگ شه تا بتونه مثل بقیه کارهای مهم رو انجام بده.
یک شب مهتابی، اژی و بابایش در حیاط خانهشون کنار هم نشسته بودند. همه چیز عالی بود و بوی خوشمزه جوجههای کبابی همه جا پیچیده بود و دهان اژی رو حسابی آب انداخته بود.
اژی گفت: وااای بابایی، چه بوی خوبی میدن، کی آماده میشن؟
بابا اژدها لبخندی زد، نفس عمیقی کشید و گفت: «نگاه کن پسرم! اینجوری باید کباب درستی کنی، اما صبور باش، الان درست میشن.»
بعد از درست شدن جوجهکبابهای خوشمزه، اونها شروع کردن به خوردن، اما جوجه ها خیلی زود سرد شدن
بابای اژی دهانش را باز کرد و گفت: «هووووووف!»
یک شعلهی گرم و طلایی از دهان بابا بیرون آمد و جوجهها رو حسابی گرم کرد.
اژی با ذوق بالا و پایین پرید و گفت: «وااای، این عالیه، من هم میخوام! بابا من هم میخوام امتحان کنم!»
اون سینهاش را جلو داد و لپهایش را مثل دو تا بادکنک گنده باد کرد. اژی چشمهایش را محکم بست و با تمام زوری که داشت فوت کرد: «پووووووف!»
اما اتفاق عجیبی افتاد…. و خبری از آتیش نبود!
به جای آتیش، یک عالمه حباب رنگارنگ و قشنگ از دهن اژی بیرون آمد…
اژی خیلی خجالت کشید و ناراحت شد و با تعجب به حبابهایی که توی هوا چرخ میزدن و این ور و اون ور میرفتن نگاه کرد.
یکی از حبابها با صدای «تِرق!» درست روی دماغ بابا اژدها ترکید.
اژی با خجالت سرش رو پایین انداخت.
اژی به سختی جلوی گریه خودش رو گرفته بود و بغض راه گلوش رو بسته بود
خیلی سریع اشکهای اژی روی گونههای قرمزش افتاد و با ناراحتی گفت: «من بدترین اژدهای روی زمینم! اژدهایی که به جای آتیش ، حباب درست میکنه.»
اژی این رو گفت و با غصه و گریه به سرعت به سمت جنگل دویید تا تنها باشد.
اژی زیر یک درخت بلند و سرسبز، توی وسط جنگل فیکولند نشست و آرام گریه میکرد.
تا اینکه یه مرغی آبیه روی شاخه پرید و گفت: «جیک و جیک و جیک! اژی کوچولو ؟ تویی؟؟ چرا داری گریه میکنی؟ چیزی شده؟»

اژی با فینفین و با صدای لرزان گفت: «آخه، آخه… من ن ن نمیتونم مثل بابام آتش درست کنمممم. من بدترین اژدهای دنیام چون به جای آتیش فقط میتونم حباب درست کنم!» مرغی خندید و روی شانه اژی نشست و گفت: «غصه نخور اژی! زغولک که منم یه جوجه بودم، اصلاً بال نداشتم و نمیتونستم پرواز کنم.»
اژی و مرغی همینطور با هم صحبت میکردن که یوهو یک قورباغه سبز و تپل از توی آب بیرون پرید: «شالاپ! شولوپ!»
قوری قورباغه گفت: «قور قور! من داشتم حرفات رو میشنیدم، من فکر میکنم مرغی درست میگه! چون وقتی منم بچه بودم ، حتی دست و پا نداشتم و فقط یک دم دراز داشتم که باهاش شنا میکردم.»

قوری قورباغه دوباره یک پرش بلند زد و گفت: «من صبر کردم و بزرگ شدم تا پاهایم دربیاد. تو هم باید صبر کنی تا اژدهای بزرگی بشی.» اژی کمی آرام شد و اشکهایش را پاک کرد.
اژی بلند شد و از قوری و مرغی تشکر کرد و شروع کرد به راه رفتن تو دل جنگل فیکولند و همانطور که راه میرفت، صدای آه بلندی شنید: «هووووووه…»
اژی یکم جلوتر رفت و دید غول مهربون جنگل فیکولند که اسمش غولک بود ، روی یک سنگ بزرگ نشسته و زانوهایش را بغل کرده و خیلی ناراحته.
اژی از غولک پرسید: «سلام غولک! چرا اینقدر ناراحتی؟» غولک با ناراحتی گفت: «حوصلم خیلی سر رفته و هیچکس نیست که با من بازی کنه.
غولک به اژی نگاه کرد و گفت: راستی، تو چرا چشمات اشکی شده اژی؟ گریه کردی؟»
اژی با خجالت گفت: «منم ناراحتم »

غولک گفت : «چرا؟ چی شده؟ »
اژی گفت: «آخه من بدترین اژدهای دنیام چون به جای آتش از دهنم فقط حبابهای خندهدار بیرون میاد!»
چشمهای غولک از خوشحالی برق زد و گفت: «حباب؟ واقعاً؟ میشه ببینم؟»
اژی با خجالت گفت: » واقعا میخوای ببینی؟ چرا؟ »
غولک گفت: آره، به نظرم خیلی قشنگه، تو خاص ترین اژدهای دنیایی… »
اژی خندید وبا یه نفس عمیق با تمام قدرت فوت کرد: «پووووووووف!»
هزاران حبابِ براق و رنگی در هوا پخش شدند و روی موها و گوشهای غولک نشستند.
غولک از خوشحالی ریسه رفت و خندید.

شادی اژی در قصه کودکانه اژی و حبابها
غول کوچولو با دستهای بزرگش شروع کرد به گرفتن حبابها: «تِرق! تِرق! تِرق!» غولک با صدای بلند میخندید و میگفت: «وای چقدر قشنگن! اژی تو فوقالعادهای! بیا باز هم برام حباب درست کن تا بازی کنیم.»
اژی وقتی دید غولک اینقدر خوشحال است، خودش هم خندهاش گرفت. آنها کل شب را با هم بازی کردند و حسابی خوش گذراندند. اژی فهمید که هر کس یک شکل داره و برای رسیدن به هر چیزی باید زمان لازم براش صرف بشه و توی هر لحظه از داشته هاش بهترین استفاده رو کنه.
پایان.
سوالات درک مطلب درباره قصه کودکانه اژی و حبابها
- چرا اژی اول داستان غمگین و خجابت زده بود؟
- مرغی و قوری چطوری اژی رو آروم کردن؟
- فکر میکنی اژی وقتی بزرگ شه ، میتونه آتش فوت کنه؟
منبع قصه کودکانه اژی و حبابها : freechildrenstories
روایت صوتی قصه کودکانه اژی و حبابها
