قصه کودکانه پرنده‌ی مهربان

پرنده‌ی مهربان همراه با مامان و بابایش، بالای بالاترین شاخه‌ی یک درخت بلوط در جنگل های فیکولند زندگی می‌کرد. او در لانه‌ای گرم و دنج می‌خوابید که مامان‌پرنده مخصوص خودش ساخته بود. انگشت‌های یخی زمستان تمام جنگل را پوشانده بود و قندیل‌ها مثل الماس‌های درخشان از شاخه‌ها آویزان بودند.

پایین‌تر، آهو و مامانش سعی می‌کردند از برکه‌ی یخ‌زده آب بنوشند. آن‌ها با سُم‌هایشان یخ را می‌شکستند. نزدیک آن‌ها، خانواده‌ای از خرگوش‌ها در میان بوته‌ها دنبال چند دانه توتِ باقی‌مانده می‌گشتند.

پرنده‌ی مهربان از تماشای بچه‌های انسان که روی برکه‌ی یخ‌زده اسکیت بازی می‌کردند لذت می‌برد. بعضی دیگر کنار آتش ایستاده بودند و بلال کباب می‌کردند. پپرنده‌ی مهربان با خودش فکر کرد: «چه سرگرم‌کننده!»

بنر پروموت اپ

او عاشق این بود که قبل از خواب، در شب‌های سرد زمستانی به جنگل نگاه کند. بعد خودش را در کلاه، شال و دستکش گرمی که مامان‌پرنده شب یلدای سال قبل برایش بافته بود، جمع می‌کرد و به خواب می‌رفت.

پرنده‌ی مهربان کوچولو

صبح که شد، پرنده‌ی مهربان کوچولو بعد از خوردن صبحانه‌ای شامل چند کرم، بال‌هایش را برای پرواز روزانه باز کرد.

مامان گفت:
«مواظب گربه‌ها باش و خیلی دور نشو.»

پرنده‌ی مهربان جیک‌جیک‌کنان جواب داد:
«مواظبم هستم!»

او تک‌فرزند بود و گاهی احساس تنهایی می‌کرد. دلش می‌خواست یک برادر کوچولو داشته باشد؛ مامان‌پرنده ، همیشه به او می‌گفت:
«تو بزرگ‌ترین قلب جنگل رو داری و این از هر چیزی باارزش‌تره.»

پرنده‌ی کوچولو شادمانه در آسمان پرواز می‌کرد و در لباس‌های زمستانی‌اش احساس گرما می‌کرد. ناگهان چشمش به پسربچه‌ای افتاد که پایین ایستاده بود؛ کاپشنش پاره بود و کلاه هم نداشت.

پرنده‌ی کوچولو گفت:
«اوخ… حتماً خیلی سرده.»

سریع پایین پرواز کرد و کلاهش را درست روی سر پسرک انداخت.

پسرک سرش را بالا گرفت، لبخند زد و برایش دست تکان داد. پرنده‌ی کوچولو با افتخار جیک‌جیک کرد و دوباره پرواز کرد.

کمی جلوتر، یک بچه‌سنجاب را دید که پنجه‌هایش را به هم می‌مالید و از سرما می‌لرزید. پرنده‌ی کوچولو دوباره پایین آمد و دستکش‌هایش را کنار سنجاب انداخت. سنجاب کوچولو با شادی جیرجیر کرد و پنجه‌هایش را به هم زد.

کمی آن‌طرف‌تر، یک خرگوش را دید که با بچه‌هایش در برف بازی می‌کردند. آن‌ها می‌خندیدند و از تپه پایین می‌غلتیدند و دم‌های پشمالویشان روی برف نرم کشیده می‌شد. این صحنه پرنده‌ی کوچولو را به خنده انداخت.

بعد، چشمش به یک موش کوچولو افتاد که وسط مزرعه‌ی ذرت ایستاده بود و سعی می‌کرد خودش را گرم نگه دارد. پرنده‌ی کوچولو روی ساقه‌ی ذرت نشست و شالش را آرام روی آن گذاشت. موش با تعجب جیرجیر کرد، بعد شال را دور شانه‌هایش پیچید و لبخند زد.

قلبی گرم

حالا دیگر پرهای پرنده‌ی مهربان سرد شده بود. در باد سرد لرزید و به سمت درختشان برگشت.

وقتی رسید، مامان‌پرنده نگران شد و گفت:
«پرنده‌ی کوچولو، کلاه و شال و دستکش‌هات کجاست؟»

او آرام جواب داد:
«دوست‌هام بهشون بیشتر از من نیاز داشتن.»

مامان‌پرنده لبخند زد و سرش را نوازش کرد و گفت:
«تو قلب خیلی گرمی داری، عزیزم.»

بعد او را زیر بال‌هایش گرفت و پرنده‌ی کوچولو خیلی زود به خواب رفت.

سوپرایز شب یلدا

زمستان سردتر شد و جنگل زیر لایه‌ای ضخیم از برف پنهان شد. فقط دو هفته تا شب یلدامانده بود و همه‌ی حیوانات مشغول تزیین خانه‌هایشان بودند.

مامان و بابا‌پرنده چراغ‌های کوچکی برای شب یلدا روی شاخه‌های بالای لانه آویزان کردند. خانواده‌ی سنجاب‌ها انار های قرمز و هندونه های سبز رادور خانه‌ی درختی‌شان گذاشتند. خانواده‌ی خرگوش‌ها هم یک درخت کوچولو بیرون از لانه‌شان گذاشتند که با انار و دانه‌های برفی می‌درخشید.

تا شب یلدا ، تمام جنگل پر از رنگ و شادی شده بود.

آن شب، وقتی ماه در آسمان می‌درخشید، نوری طلایی و نرم ظاهر شد. مامان سلما فرشته ی شب یلدا آرام پایین آمد؛ او مثل ستاره‌ها می‌درخشید.

او با مهربانی گفت:
«بیا جلو، کوچولو.»

پرنده‌ی مهربان با تعجب جلو رفت.

مامان سلما گفت:
«چون گرمای خودت رو به بقیه بخشیدی، من هم هدیه‌ای برای تو دارم.»

او جعبه‌ای طلایی و براق به پرنده‌ی کوچولو داد. داخلش یک جفت دستکش، یک کلاه و یک شال راه‌راه قرمز بود؛ دقیقاً اندازه‌ی خودش.

بعد مامان سلما رو به مامان‌پرنده کرد و گفت:
«یک جوجه‌پرنده از لانه‌اش افتاده و مادرش هیچ‌وقت برنگشته. آیا حاضرید از او مراقبت کنید؟»

چشمان مامان‌پرنده پر از اشک شد و گفت:
«حتماً.»

و جوجه‌ی کوچولو را آرام زیر بال‌هایش گرفت.

پرنده‌ی کوچولو با خوشحالی جیک‌جیک کرد:
«من یه برادر کوچولو دارم!»

مامان سلما لبخند زد و گفت:
«امیدوارم این هدیه‌ها، تو رو به اندازه‌ی قلب مهربونت گرم نگه دارن.»

بعد دست تکان داد و در آسمان پرستاره ناپدید شد.

آن شب یلدا، جنگل از همیشه درخشان‌تر بود؛
چون مهربانی، همه‌جا را روشن کرده بود. ✨

پایان

منبع: https://www.readthetale.com

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…