داستان کودکانه روز برفی

در یک خانه‌ی کوچک و دنج در خیابانی آرام در شهر فیکولند، پسربچه‌ای کنجکاو و خیال‌پرداز به نام ایلیا زندگی می‌کرد. یک روز برفی زمستانی، ایلیا با منظره‌ای جادویی از خواب بیدار شد؛ دنیای پشت پنجره‌اش زیر پتویی از برف سفید و نرم پنهان شده بود. چشمانش از هیجان برق زد. خیلی زود لباس‌های گرمش را پوشید و با شتاب به بیرون دوید.

برف تازه زیر چکمه‌هایش صدای خوشایند خرد شدن می‌داد. نفس‌های ایلیا در هوای سرد به شکل ابرهای کوچکی دیده می‌شد و او با شادی می‌خندید. اون عاشق این روز برفی بود ، مشتی برف برداشت و با دقت آن را به شکل یک توپ گرد درآورد. با لبخند، توپ برفی را روی زمین غلتاند و تماشا کرد که چطور بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.

ایلیا با خودش گفت:
«می‌خوام بزرگ‌ترین توپ برفی دنیا رو بسازم!»

بنر پروموت اپ

بعد از مدتی، او یک توپ برفی خیلی بزرگ ساخت که حتی از قد خودش هم بلندتر بود. با شیطنت دستی به آن کشید و به ماجراجویی برفی‌اش ادامه داد. ایلیا در پارک پوشیده از برف قدم زد و رد پاهایش را پشت سر گذاشت. به درختی که برف روی شاخه‌هایش نشسته بود، ضربه‌ی آرامی زد و بارانی از دانه‌های برف روی سرش ریخت.

هنگام پرسه زدن در پارک، ایلیا چیزی را دید که از زیر برف بیرون زده بود؛ یک چوب! اما نه هر چوبی، چوبی عالی برای نقاشی روی برف. چوب را برداشت و شروع کرد به کشیدن شکل‌ها و طرح‌ها روی برف؛ آدم‌برفی‌ها، حیوانات و حتی یک مارپیچ بزرگ که به گنجی پنهان می‌رسید. اون دوست داشت این روز برفی هیچ وقت تموم نشه.

سورتمه سواری در روز برفی

در همین حین، صدایی از دور شنید. صدای زنگ‌هایی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. چشمان ایلیا از هیجان باز شد. وقتی برگشت، سورتمه‌ای که با اسب کشیده می‌شد را دید؛ پر از بچه‌هایی خندان که داخل پتوهای گرم پیچیده شده بودند و اسبی مهربان آن را می‌کشید.

یکی از بچه‌ها صدا زد:
«دوست داری سوار شی؟»

دل ایلیا از خوشحالی لرزید و با اشتیاق سرش را تکان داد. او روی سورتمه پرید و احساس باد سرد را روی صورتش حس کرد، در حالی که آن‌ها روی خیابان‌های برفی سر می‌خوردند. صدای منظم سم‌های اسب روی برف، لبخند را از روی صورت ایلیا برنمی‌داشت.

بعد از یک گردش لذت‌بخش، ایلیابا دوستان جدیدش خداحافظی کرد و به ماجراجویی‌اش ادامه داد. چشمش به تپه‌ای افتاد که لایه‌ی ضخیمی از برف روی آن نشسته بود و ناگهان ایده‌ای به ذهنش رسید. با لبخندی شیطنت‌آمیز از تپه بالا رفت، به پشت روی برف دراز کشید و دست‌ها و پاهایش را تکان داد تا فرشته‌های برفی درست کند.

حالا خورشید کم‌کم در حال غروب بود و روز برفی در حال تموم شدن بو و نور طلایی گرمی روی منظره‌ی برفی می‌پاشید. گونه‌های ایلیا از سرما گل انداخته بود، اما دلش پر از شادی بود. او می‌دانست که این روز برفی، روزی است که هیچ‌وقت فراموشش نخواهد کرد.

وقتی آسمان به رنگ آبی تیره درآمد، پیتر با اکراه به خانه برگشت. برف‌های چکمه‌هایش را تکاند و وارد خانه‌ی گرم و دنجش شد، جایی که گرما مثل پتو دورش را گرفت.

با آهی از رضایت، ایلیا به تختش رفت؛ در حالی که سرش پر از رؤیای دانه‌های برف و سورتمه‌سواری بود. وقتی چشمانش را بست، می‌دانست که این روز برفی، یک ماجراجویی کاملاً جادویی بوده؛ خاطره‌ای که برای همیشه در قلبش نگه خواهد داشت.

پایان 🌙❄️

منبع: https://www.readthetale.com

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…