روزی روزگاری لاکپشت و لکلکها بود که …

داستان کودکانه لاکپشت و لکلکها
همیشه خیلی ناراحت بود. اون ناراحت بود که چرا نمیتونه سریع راه بره و هرجایی که میخواد سفر کنه!! اون پرندهها رو میدید که خیلی سریع به هر جایی که میخوان پرواز میکنن!!
اون خرگوشها رو نگاه میکرد که خیلی سریع به هر جایی میخوان میدون و میرسن!! لاک پشت خیلی ناراحت بود که نمیتونه مثل بقیهی حیوونا سریع جابجا بشه!! همیشه بخاطر سرعت کمی که داشت ناراحت بود.
لاک پشت خیلی خیلی دوست داشت که بتونه مثل بقیهی حیوونا دنیا رو بگرده و مسافرت بکنه!! ولی اون به خاطر خونهی بزرگش که روی دوشش بود و پاهای کوچیکش هیچ جا نمیتونست بره!!
در ادامه داستان کودکانه لاکپشت و لکلکها…
یک روز که لاک پشت به آرومی داشت در کنار یک برکهی آب قدم میزد، با دو لکلک زیبا برخورد کرد و به اونا گفت:
چه بالهای بزرگ و زیبایی دارید خوش به حال شماها که میتونید پرواز کنید و دور دنیا سفر کنید!! من خیلی کند و آروم راه میرم و بخاطر لاک بزرگی که پشتم هست هیچ جا نمیتونم سفر کنم!!

لاکپشت و لکلکهادرمورد پرواز حرف میزدن
یکی از لکلک ها گفت:
ما میتونیم به تو کمک کنیم!! و میتونی با ما همراه بشی و به یه برکه جدید بریم.
بیا با دهنت این تیکه چوب رو بگیر. من و دوستم هم دو سر چوب رو میگیریم و پرواز میکنیم!!
اینطوری تو میتونی کل شهر رو ببینی!! ولی حواست باشه اصلا نباید حرف بزنی اگر نه حسابی پشیمون میشی!!
لاکپشت و لکلکها کمی صبر کردن و …
لاک پشت واقعا هیجان زده بود. چوب رو محکم با دندونهاش گرفت و دو تا لکلک با لاک پشتی که از چوب آویزون بود به آسمون پرواز کردن. لاک پشت از بالا به شهر نگاه کرد و حس کرد که این خیلی کار با حالیه!!
اونا از روی شهرها گذشتن و آدما با انگشت و تعجب لاکپشت رو به هم نشون میدادن و لاکپشت حسابی از اینکه تونسته بود پرواز کنه خوشحال بود.

درست تو همون زمان یک کلاغ در نزدیکی اونا پرواز کرد. او از دیدن لاک پشت پرنده حسابی شگفتزده شد و پرسید:
واااای… آقا لاک پشته تو پادشاه همهی لاک پشتها هستی که میتونی پرواز کنی؟ تو تنها لاکپشتی هستی که میتونه پرواز کنه؟
لاک پشت هیجان زده شد و پاسخ داد:
بله من هستمممممم…..!!!
اوووف! بچهها حتما حدس میزنید که چی شد!! لاک پشت به محض این که دهانش رو باز کرد تا جواب کلاغ رو بده، چوب از توی دهانش در اومد و از بالا به پایین پرت شد و با صدای زیادی توی برکهی آب فرود اومد!!
یکی از لکلک ها از اون بالا فریاد زد:
لاک پشت بیچاره!! باید یاد بگیری که وقتی دهنتو بی موقع باز میکنی و غرور برت میداری، حسابی بلا سرت میاد!!
خلاصه لاکپشت داستان ما فهمید که نباید بی موقع دهانش رو باز کنه و حرفی بزنه. اون از اینکه تونسته بود پرواز کنه حسابی حوشحال شده بود اما از اینکه نتونست سفرش رو کامل کنه ناراحت بود.
ولی تنها لاکپشتی بود که تونسته بود پرواز کنه و برای همه از این سفر مهیج و کوتاهی که داشت خوشحال بود.
