داستان کودکانه باهم مهربان باشیم

داستان کودکانه باهم مهربان باشیم

در یک جنگل سرسبز و بزرگ و زیبا حیوانات زیادی زندگی می‌کردند. خرسی و فیلی و ببری با هم دوست بودند هر روز با هم بازی می‌کردند.


اونا همدیگرو خیلی دوست داشتند و همیشه با هم مهربون بودند و هیچ وقت همدیگرو اذیت نمی‌کردند. یک روز که مشغول بازی بودن،

فیلی گفت:
خرسی جونم، ببری جونم، بیاین با هم بریم اون طرف جنگل کنار رودخونه بازی کنیم. خرسی و ببری هم قبول کردند و سه تایی راه افتادن.

بنر پروموت اپ

همینطور که می رفتند، در بین راه موشی کوچولو که خونشون نزدیک اونجا بود با خرگوشی بازی می‌کردند. موش کوچولو تا حالا رودخونه رو ندیده بود ،

وقتی فهمید که اونا می‌خوان برن لب رودخونه گفت: میشه ما هم با شما بیام تا رودخونه رو ببینیم؟
خرسی خندید و با دست نشونش داد و گفت: اینو…هه هه… می‌خواد بیاد با ما بازی کنه.. و با دست نشونش داد.

ببری هم گفت: آره، راست میگی، موشی تو بهتره با هم قدای خودت بازی کنی چون خیلی کوچیکی زیر پای ما له میشی..هه هه ..

فیلی گفت: مسخره‌اش نکنید خب مگه چی میشه بزارید اونم همراه ما بیاد، اون فقط میخواد رودخونه رو ببینه.

اما خرسی و ببری قبول نکردند و باز هم شروع کردن به مسخره کردن موشی.. و خندیدن موشی خیلی ناراحت شد.

کلاغ دانا که از روی درخت همه ماجرا رو دیده بود و شنیده بود، پرید و اومد پیششون و گفت: ناراحت نباش موشی جون، من بلدم برم رودخونه.

اونا کار بدی کردن، ولی من قول می‌دم یه روز شما رو به اونجا ببرم تا رودخونه زیبا رو ببینید. موشی خوشحال شد ودوباره با دوستش مشغول بازی شد.


مدتی که گذشت،خرگوشی وموشی به خونشون برگشتند.اما همین که موشی به نزدیک خونشون رسید، صدای کلاغ دانا رو از دور شنید.. موشی، موشی جان کجایی؟ موشی ایستاد، گفت: من اینجام. چی شده؟


کلاغ گفت: موشی جون زود بیا، نفس نفس زنان رسید و روی شاخه درخت نشست و گفت: خرسی توی تورشکارچی گرفتار شده، باید کمکش کنی.. نه فیلی نه ببری نمیتونن بهش کمک کنن. هر لحظه ممکنه شکارچی ام از راه برسه.

موش کوچولو گفت: خوب من چیکار می‌تونم براش بکنم؟ من که خیلی کوچولوام!

کلاغ دانا گفت: تو می‌تونی تور شکارچی رو بجویی و خرسی را نجات بدی! وقتی تور پاره بشه خرسی ام از تور آزاد میشه فقط زودتر حرکت کن که به خرسی برسیم. موشی مهربون گفت: باشه بریم، آره می تونم.

بعد تند و سریع به همراه کلاغ راه افتاد. وقتی رسیدند، خرسی و فیلی و ببری هر سه تایی گریه می‌کردند. اونا خیلی ترسیده بودن۔ فیلی هرچی سعی میکرد نمیتونست با خرطومش تور رو از درخت آزاد کنه،

ببری ام هرچی سعی میکرد نمیتونست بپره و تور رو پاره کنه.
موشی گفت:
خرسی جونم نترس،الان تا شکارچی نیومده من همه تورهای تو رو می‌جوم و تو رو آزاد می‌کنم.

موشی به کمک فیلی رفت روی تورو شروع کرد به جویدن طنابها و فوری همه رو جوید و تور پاره شد.

ادامه داستان کودکانه باهم مهربان باشیم …


خرسی خوشحال از توی تور اومد بیرون و وقتی آزاد شد هورااایی کشید و از موشی تشکر کرد و گفت:
_ موشی جونم ببخشید، من تو رو اذیت کردم، اما تو به من کمک کردی.
موشی گفت:
من خوشحالم که تونستم بهت کمک کنم و آزاد بشی خرسی جونم. خرسی گفت: منم قول میدم دیگه هیچ وقت تو یا کس دیگه‌ای رو اصلاً مسخره نکنم. منو ببخش.
اونوقت خرسی موشی رو روی کولش گذاشت و بهمراه فیلی و ببری به کنار رودخانه رفتند
، بعد از این اتفاق اونا باهم دوستای خیلی خوبی شدن.

اونا فهمیدن متفاوت بودن دلیل نمیشه که همدیگه رو بخاطرش مسخره کنیم، بزرگ بودن یا کوچیک بودن دلیل بر قوی بودن یا نبودن نیست.

شما ازین داستان کودکانه باهم مهربان باشیم چی یادگرفتین؟

میتونین داستان های بیشتر رو در فیکولند بخونید و نظراتتون رو با ما به اشتراک بزارید.

منبع داستان های کودکانه: اینجا کلیک کنید

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…