داستان کودکانه جوراب خورها

رازی درمورد زندگی جوراب خورها

چیزی که می‌خواهم به تو بگویم نباید هیچ‌جا درز پیدا کند، باشه؟ چون برای یک مدت خیلی خیلی خیلی طولانی، این یک راز بزرگ بوده؛ در واقع، بزرگ‌ترین رازی که تا به حال گفته شده…

پس بنشین و آماده باش تا یک داستان بسیار غیرعادی درباره اینکه چطور «جوراب‌خورها» این نام را به دست آوردند بشنوی.

آن‌ها همیشه به این نام شناخته نمی‌شدند، اما بگذار برایت تعریف کنم چه اتفاقی افتاد.

بنر پروموت اپ

روزی روزگاری زیر یک آسمان سبز، دو موجود زرد‌رنگ با چهار دست، کنار تپه‌ی بزرگی از موزهای سفید نشسته بودند. ناگهان یکی رو به دیگری کرد و گفت:

«حتماً باید چیز دیگری هم برای خوردن وجود داشته باشد! خوردن یک چیز تکراری در تمام مدت، بسیار کسل‌کننده است…»

آن موجود دیگر گفت: «لوپی، کل چیزی که اینجا هست همین است… درختان موز و علف‌های بنفش. و به تو می‌گویم، من قرار نیست علف بخورم!»

در این لحظه، هر دوی آن‌ها کاملاً گیج و درمانده به نظر می‌رسیدند.

با فرا رسیدن شب، صدای شیپور از دهکده‌شان به گوش رسید. این یعنی زمان له‌کردن موزها برای درست کردن سوپ موز و خورش موز رسیده بود.

این غذاها همراه با آب‌نبات‌های موزی، تنها چیزهایی بودند که برای خوردن وجود داشت، و همان‌طور که می‌توانید حدس بزنید، خوردنِ مداومِ همان غذاهای تکراری کمی کسل‌کننده می‌شد.

«لوپی» و بهترین دوستش «بل» در حال گفتگو به سمت اردوگاه قدم زدند.

لوپی پیشنهاد کرد: «می‌خوای فردا بریم یک پیاده‌روی طولانی تا ببینیم آیا می‌تونیم چیز دیگری به جز درختان موز پیدا کنیم؟»

بل فکر کرد که این فکر خوبی، اما اضافه کرد: «البته نه خیلی دور!»

لوپی و بل با رئیس دهکده، «کوکو»، روبرو شدند. او دو برابر آن‌ها جثه داشت و همیشه فکر می‌کرد آن‌ها تنبل هستند؛

رئیس دهکده جوراب خورها

چرا که آن‌ها آخرین کسانی بودند که برای له کردن موزها حاضر می‌شدند و اولین کسانی بودند که خیلی قبل از تمام شدن کار، آنجا را ترک می‌کردند.

در وسط شهرشان یک بشکه‌ی غول‌پیکر به نام «دیگِ له-له‌کن» وجود داشت. دور تا دور آن صدها موز چیده شده بود. تمام قبیله آنجا بودند و در جایگاه‌های خود آماده‌ی کار شده بودند.

آن‌ها با هر چهار دست خود موزها را می‌گرفتند و بارها و بارها و بارها آن‌ها را داخل دیگ می‌فشردند.

وقتی همه مشغول کار بودند، لوپی و بل خنده‌کنان و آهسته به سمت کلبه‌شان حرکت کردن.

اما بدشانسی آوردند؛ به محض اینکه نشستند، رئیس کوکو با قدم‌های محکم وارد شد و گفت: «این کار اصلاً پذیرفته نیست!» بعد هر دو دوست را از روی زمین برداشت و به بیرون از دهکده برد.

او آن‌ها را روی زمین انداخت و گفت: «امشب باید بیرون از دهکده بخوابید، چون نمی‌خواهید کار کنید!»

لوپی و بل جرأت نکردند با رئیس بحث کنند؛ یادش بخیر، او دو برابر آن‌ها بود و لحنش بسیار عصبانی به نظر می‌رسید.

رئیس با عصبانیت و پف‌کردن رویش را برگرداند و با گام‌های سنگین به سمت «دیگ له-له‌کن» برگشت.

دوست‌ها مدتی آنجا نشستند و تصمیم گرفتند که حالا بهترین زمان ممکن برای رفتن و گشتن به دنبال چیزهای جدید است.

بنابراین آن دو دوست مدام راه رفتند و راه رفتند؛ از روی علف‌های بنفش و تپه‌های بنفش گذشتند، بماند که از کنار صدها درخت موز هم رد شدند.

ساعت‌ها گذشت. بل رو به لوپی کرد و گفت: «بی‌فایده است. اینجا هیچ‌چیزی نیست، فقط درخت‌های موز!»

او داشت به یکی از درخت‌ها نگاه می‌کرد، اما وقتی برگشت تا به دوستش نگاه کند، او غیبش زده بود!

به سمت چپش نگاه کرد، به سمت راستش نگاه کرد…

بله، لوپی رفته بود!

ناگهان صدایی از داخل چاله‌ای زیر پایش گفت:

«کمک! اینجا خیلی تاریک است!»

صدا اشتباه نمی‌گفت؛ آن پایین تاریکیِ مطلق بود. و همین که بل به جلو خم شد، خودش هم داخل چاله افتاد! با صدای «تپ!» درست روی لوپی فرود آمد.

هر دو گیج و سردرگم… و کمی هم ترسان آنجا دراز کشیده بودند.

همان‌طور که دراز کشیده بودند، لوپی چیزی را که به کمرش فرو می‌رفت بیرون کشید. یک مشعل (مشعل دستی) بود!

او با کشیدن مشعل روی دیوار آن را روشن کرد، و چقدر غافلگیر شدند! آن‌ها فهمیدند که در یک تونل طولانی هستند؛ آن‌قدر طولانی که انتهای آن پیدا نبود.

اما مثل هر دو دوستِ کنجکاوی که فرامینی برای کاوش داشته باشند، نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند و راهی شدند تا ببینند انتهای این راهروی طولانی چیست…

با هر قدمِ بااحتیاطی که در راهرو برمی‌داشتند، دیوارها باریک‌تر و باریک‌تر می‌شدند تا اینکه به یک ورودی (ورودیِ یک تالار) بزرگ رسیدند.

چیزی که پیدا کردند آن‌ها را شوکه کرد. فوق‌العاده زیبا بود! نور مشعل از روی دیوارها بازمی‌تابید؛ دیوارهایی که از الماس و کریستال ساخته شده بودند. سورپرایزکننده‌تر این بود که در وسط اتاق، یک تخت پادشاهیِ سنگیِ بزرگ قرار داشت.

نمی‌دانم شما چطور، اما کاری را که آن‌ها می‌خواستند انجام دهند، احتمالاً من هم انجام می‌دادم…

لوپی به سمت تخت پادشاهی دوید و روی آن نشست. او کمی کوچک بود و به نظر کمی مضحک می‌رسید، اما از کار خودش بسیار راضی و خوشحال بود.

بل نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. اما بعد، از گوشه‌ی چشمش راهروی دیگری را دید که از آن تالار بزرگ دور می‌شد؛ بنابراین این دو دوست دوباره تصمیم گرفتند ناشناخته‌ها را کاوش کنند…

لوپی گفت: «دیوارها کمی لخت و خالی به نظر می‌رسیدند. بد نبود چند تا تابلو یا عکس روی آن‌ها می‌بود.»

بعد از چند دقیقه پیاده‌روی، آن‌ها به اتاق دیگری رسیدند. آنجا پر از نامه‌های بسیار بسیار زیاد بود… کوهی از نامه‌ها!

لوپی شروع کرد به خواندن یکی از نامه‌ها :

«خطاب به هر کسی که این نامه را می‌خواند؛ ما از اینجا رفتیم، چون یک چاله چرخش‌نما به جایی پیدا کردیم که غذاهای خوشمزه‌ای دارد. نه فقط موز! خداحافظ! از فرمانروایی لذت ببرید؛ همه‌چیز مال شماست!»

لوپی گفت: «هی! حدس بزن الان چی هستیم؟ طبق این نامه، ما حاکمان قلمرو هستیم!»

بل آن‌قدر گیج شده بود که خودش هم شروع به خواندن نامه کرد.

همان‌طور که آن دو دوست به سمت کوه نامه‌ها رفتند و شروع به خواندن نامه‌های دیگر کردند، نامه‌ای پیدا کردند که نقاشیِ نقشه جایی بود که تمام غذاهای خوشمزه آنجا قرار داشت؛ و آن‌قدرها هم دور نبود.

دوست‌ها نگاهی به هم کردند و تصمیم گرفتند بروند و آنجا را بررسی کنند.

نقشه از همان چاله‌ای شروع می‌شد که درونش افتاده بودند. نوشته بود:

«ده قدم به سمت چپ بروید.»

آن‌ها همین کار را کردند. بعد نوشته بود:

«سیصد قدم مستقیم به جلو بروید.»

آن‌ها همین کار را کردند. بعد نوشته بود:

«از کنار پنجاه درخت موز عبور کنید.»

آن‌ها همین کار را کردند. بعد نوشته بود:

«حالا یک دیوار بلند از درختان موز خواهید دید. در پشت آنجاست که درگاه‌های بهشت را پیدا خواهید کرد: دنیای انسان‌ها!»

آن‌ها با هیجان مراحل را دنبال کردند و از میان دیوارِ درختان رد شدند…

نقشه دروغ نگفته بود. صدها چاله مارپیچی و چرخشی وجود داشت! جلوی هر کدام تابلو و نشانه‌ای قرار داشت که رویش چیزهایی مثل این‌ها نوشته شده بود:

انگلستان…

ایرلند…

تایلند…

یونان…

اسپانیا…

پاکستان…

هند…

گرینلند…

هاوایی..

از آنجا که در نامه‌ها به چیز دیگری اشاره نشده بود، هر دو سردرگم و حیرت‌زده ایستاده بودند که بعد از این باید چه کار کنند.

اما پشت تپه‌ای از موزها، تابلویی بود با نقاشیِ موجودی که داخل یک چاله‌ی چرخشی قدم می‌گذارد، و در طرف دیگرِ چاله‌ی چرخشی، نقاشیِ موز کشیده شده بود.

لوپی و بل هر دو به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: «موزهای بیشتر!»

آن‌ها شروع کردند به هل دادن یکدیگر و گفتند: «ما تمام این مدت را برای موزهای بیشتر تلف کردیم!»

لوپی، بل را هل داد، اما این بار بل پایش به تپه‌ی موزهای قدیمی گیر کرد، سکندری خورد و به داخل یکی از چاله‌های چرخشی افتاد. بل فریاد زد: «کمک!»

ادامه داستان کودکانه جوراب خورها…

لوپی وحشت کرد و سر جایش خشکش زد. ناگهان چیزی از میان چاله‌ی چرخشی به سمت او پرتاب شد و مستقیم رفت داخل دهانش!

بل از داخل چاله‌ی چرخشی به بیرون بیرون پرید و فریاد زد: «این‌ها فوق‌العاده خوشمزه‌اند! یکی بخور! باید خودت ببینی! اون‌طرف کلی چیزهای خوشمزه، بودار و لذیذ هست!»

لوپی سرش گرم‌تر از آن بود که به دوستش توجه کند، چون داشت با لذت همان جورابی را که توی دهانش افتاده بود می‌جوید. او عاشقش شده بود! یادتان باشد، او تا به حال هرگز چنین چیزی نخورده بود؛ فقط موز!

بل با هر چهار دستش لوپی را گرفت و گفت: «اون‌طرفِ چاله‌ی چرخشی کلی از این‌ها هست!»

چشمان لوپی گرد شد و به داخل چاله‌ی چرخشی پرید.

فقط همین‌قدر بگوییم که آن‌ها دیگر هرگز موز نخوردند! بعد از خوردن صدها جوراب، این دو دوست سفر طولانیِ بازگشت به دهکده را در پیش گرفتند و چند تا جوراب هم با خودشان بردند. آن‌ها همه‌چیز را درباره‌ی این جوراب‌های خوشمزه به رئیس دهکده، «کوکو»، گفتند.

رئیس به همه‌ی اهالی خبر داد و هر کدامشان یک جوراب را چشیدند. تک‌تک آن‌ها عاشقش شدند! مدت کوتاهی بعد، همگی به قصر نقل‌مکان کردند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند.

«هاهاها، گرفتَمِت!»

«اما داستان این‌طوری بود که آن‌ها عشقشان به جوراب‌ها را پیدا کردند. و همان‌طور که همه‌ی آدم‌های هیجان‌زده انجام می‌دهند، آن‌ها اسمی روی خودشان گذاشتند که با توانایی‌شان همخوانی داشته باشد.»

«هیچ‌کس؛ منظورم این است که واقعاً هیچ‌کس، نمی‌تواند مثل آن‌ها جوراب بخورد!»

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…