مایکل شگفتانگیز، پادشاه سرزمین، پسرِ «رابرتِ بزرگِ» نامدار
در شبی که سیودو ساله شد، شاه و ملکه جشن باشکوهی برپا کرده بودن و مردم یکییکی برای مهمانی میآمدند.
شاهزادههای رایا و شاهزاده خانم گوم، مهمانان قصر بودند؛ کیکی که نانوا آورده بود، هفت فوت ارتفاع داشت،
و پایِ سیب سادهی شیرینیپز بیچاره رو خجالتزده میکرد.

شاه و ملکه خوشحال بودند و به مهمان ها خوشامد میگفتن، همه مشغول خوردن غذاهای خوشمزه بودن و از موسیقی لذت میبردن.
ملکه متنی رو که از قبل برای سخنرانی در این شب میمون آماده کرده بود رو خوند، هیچ چشمی خشک نماند، و همه با صدای بلند تبریک گفتن.
اما ناگهان همهچیز متوقف شد، وقتی ابری سیاه پدیدار شد، و از دل آن، پیرمردی ژولیده آرام نزدیک شد.
در کنار او، اردکی با منقاری طلایی راه میرفت. (آشپز سعی کرد اردک را بگیرد و بریانشده تصور کند!)
او ردایی آبی و کلاهی کج به سر داشت، و لنگلنگان به سوی جایی رفت که پادشاه نشسته بود.
گفت:
«اعلیحضرت، اگر اجازه بدید،
هدیهای برای تولدتان دارم.
این اردک، آرزوی شما رو برآورده میکنه، اگر آرزویت رو با صدای بلند بیان کنی.»
و با این حرف، پیرمرد در ابرش ناپدید شد.
اردک با قدمهایی لقلقکنان و یک «قارقار» قرون وسطایی، روی دامان پادشاه نشست.
پادشاه کمی احساس حماقت کرد، و بیشتر گیج شده بود،
اما لغو کردن جشن؟ هرگز!

هدایا یکی پس از دیگری رسیدند،
بیآنکه باز شوند،
و اردک صبورانه کنار پادشاه منتظر ماند.
تا اینکه مایکل با خنده به دوستی گفت:
«ای کاش… ای کاش این شب هرگز تمام نمیشد!»
وقتی آرزویی میکنید،
باید در انتخاب کلمات دقت کنید،
چون اردکِ آرزو، پرندهای بسیار قدرتمند است…
منقار طلایی اردک آبی شد،
آرزو برآورده شده بود،
و اردک پرواز کرد و رفت.
اما این آرزو، یکی از بدترینها بود.
از همان لحظه، پادشاهی نفرین شد.
صبح که آمد، تاریکی همراهش بود، نه گرمایی، نه خورشیدی.
شب هرگز پایان نمییافت.
پادشاه هر صبح امیدوار بود نور رو ببینه، در حالی که محصولات کشاورزی در تاریکی خشک میشدن.
او یاقوت و زمردهای فراوان وعده داد، به هر شوالیهای که پیرمرد رو پیدا کنه. شکارچیان به جستجوی اردک رفتند،
اما هر دو (اردک و پیرمرد) پیدا نمیشدند،پادشاه آرام نمیگرفت.
اما هیچکس اردکِ منقارطلایی رو ندیده بود،
و جستجو هفتهها ادامه یافت.
در دل جنگل، کلبهای کوچک بود، که پیرمرد با چوبی تیره و کهربایی ساخته بود.
او جادوگری بود به نام «سونتوِ بد»، که توسط رابرت، پدر مایکل، تبعید شده بود. کنار سونتو، اردکش و جعبهای قرار داشت،
جعبهای با سه قفل سهرنگ.
درون آن جعبه، خورشید زندانی شده بود، و فقط جادو میتوانست خورشید رو آزاد کنه.
هفتهها به ماه تبدیل شد، و خورشید هرگز نتابید. مردم خشمگین شدند و اعتراض میکردن.
در ادامه داستان مایکل شگفتانگیز :
سرانجام مایکل دیگر طاقت نیاورد،
و تصمیم گرفت خودش همهچیز رو درست کند.
با اینکه پادشاهان بهندرت تنها سفر میکنند، مایکل سوار اسب شد و راه افتاد. به او گفته بودن به شرق برود، اما او مخالفت کرد و به غرب رفت.
راه خطرناک بود، پر از دشمنانی مانند گرازهای جنگی و غولهای جنگلی سرخ. او شجاعانه با آنها جنگید، به شیوهای که در اینجا گفته نمیشود.
شبی برای دیدن نقشهاش توقف کرد، اما ناگهان به خواب رفت. روی زمین پوشیده از برگ خوابید، و با صدایی بلند از خواب بیدار شد. پشت درختی نگاه کرد و دید: «یک کلبه!»
آهسته نزدیک شد،
و وقتی جادوگر رو دید، با شادی به داخل پرید.
فریاد زد: «پیدایت کردم!»
(هرچند برای یک پادشاه، این رفتار مؤدبانه نبود!)
از جادوگر خواست همهچیز رو درست کنه و خورشید رو بازگرداند.
سونتو گفت:
«ترجیح میدهم کرم بخورم تا حرفت رو گوش کنم!
اما یک بازی پیشنهاد میدهم.»
«درون این جعبه، همان جادویی است که میخواهی.
سه قفل، سه کلید دارند.
سه معما رو حل کن و برنده شو. اما اگر شکست بخوری، پادشاهیات مال من میشود!»، کمی جا خورد ولی به مردمش فکر کرد و پادشاه پذیرفت.
سونتو گفت:
«از تپه بالا میروم و به آسمان میرسم،
اما تو از من بلندتری. من کیستم؟»
پادشاه گفت: «یک مورچه،
که تپهاش فقط یک اینچ ارتفاع دارد.»
سونتو گفت: «حدس خوششانس!»
معمای دوم:
«هیچچیز از من بزرگتر نیست،
اما وقتی زیرم هستی، وزنی حس نمیکنی.»
پادشاه پاسخ داد: «آسمان.»
سونتو خشمگین شد.
معمای آخر:
«من از همه قدیمیترم،
اما شبهای کمتری از تو دیدهام.»
سونتو خندید،
اما پادشاه لبخند زد و گفت:
«تو هرگز شب را نمیبینی،
چون خودِ خورشید هستی!» مایکل شگفتانگیز بود. او تونسته بود پاسخ درست به هر سه معما بده.
اتفاقی که در ادامه داستان کودکانه مایکل شگفتانگیز افتاد
جعبه باز شد،
و گوی کوچکی از نور
از سقف عبور کرد و به آسمان رفت.
بزرگ و بزرگتر شد،
تا خورشید دوباره در آسمان درخشید
و شب رو به روز تبدیل کرد.
در قصر، جشن بزرگی برگزار شد، بدون هدیه—فقط شادی خالص. جادوگر زندانی شد، اما پادشاه بعد از یک روز پیرمرد رو آزاد کرد.
به دستور ملکه،
او مجبور شد تمیزکاری کند،
از اسبها مراقبت کند
و زمینها رو بشوید.
وقتی مایکل از میان مردم میگذشت،
همه او رو تشویق میکردن،
و سالها از بزرگیاش سخن میگفتند.
اما از آن اردک، دیگر خبری نشد.
نزدیکترین چیزی که یافتند،
یک مرغ بداخلاق بود!
و اگر روزی آن اردک رو دیدی،
با منقار رنگارنگش،
حواست باشد چه آرزویی میکنی!
منبع داستان :
King Michael
برای خواندن داستان های کودکانه بیشتر به بلاگ فیکولند سر بزنید 🙂
