مخمل و گنجهای زیر برف
توی یک جنگل قشنگ، بین درختهای بلند و برگهای رنگارنگ، سنجاب کوچولویی زندگی میکرد که اسمش مخمل بود. مخمل یک دم پُفپُفی داشت و دو تا چشم براق که همیشه دنبال یک بازی تازه میگشتند.

از این شاخه میپرید روی آن شاخه، دور تنهٔ درختها میچرخید و گاهی هم سعی میکرد برگهایی را که از بالا میافتادند، وسط هوا بگیرد!
پاییز که از راه رسید، مخمل حسابی مشغول شد.
باید برای روزهای سرد زمستان خوراکی جمع میکرد. هر روز یک بغل بلوط میآورد؛ چندتایشان را توی گوشهٔ لانهاش میگذاشت و بقیه را زیر خاک قایم میکرد.
با پنجههای کوچولویش چاله میکند، بلوطها را توی آن میگذاشت و آرام رویشان خاک میریخت. بعد هم با رضایت میگفت: «خب، اینم از ناهار یه روز برفی!»

اما مخمل یک مشکل کوچولو داشت: آنقدر اینطرف و آنطرف میپرید که یادش میرفت بلوطها را کجا پنهان کرده!
یک روز دور درخت چرخید، سرش را خاراند و گفت: «کنار این سنگ بود؟ یا پشت اون بوته؟ اِ… پس صبحونهم کجا رفت؟» حتی زیر یک برگ را هم نگاه کرد؛ ولی آنجا فقط یک کرم کوچولو بود که انگار از دیدن مخمل به اندازهٔ خودش تعجب کرده بود!
مخمل روی کُندهٔ درخت نشست و دمش را دور پاهایش پیچید.
کمی فکر کرد و کمی هم به بینیاش دست کشید.
یکدفعه گوشهایش سیخ شدند: «فهمیدم! باید برای خوراکیهام نشونه بذارم!» همان موقع یک پَرِ آبیِ نرم روی زمین دید.
آن را برداشت و کنار یکی از چالهها فرو کرد. برای چالهٔ بعدی یک گلبرگ زرد پیدا کرد و کنار چالهٔ سوم هم یک برگ پهن و قرمز گذاشت.
بعد چند قدم عقب رفت و نشانهها را تماشا کرد.
آبی، زرد، قرمز!
چه رنگهای قشنگی!
مخمل با خوشحالی بالا پرید و گفت: «حالا دیگه محاله گمشون کنم!» برای اینکه مطمئن شود، پشت درخت رفت، چشمهایش را بست و دوباره برگشت.
هر سه نشانه را پیدا کرد! آن شب، توی لانهٔ گرمونرمش، با خیال راحت دمش را روی خودش کشید و خوابید.
چند روز بعد، هوا سردتر شد.
باد لابهلای شاخهها میپیچید و برگهای باقیمانده را با خودش میبرد. یک شب هم دانههای برف آرامآرام از آسمان پایین آمدند.
اول چند دانه روی شاخهها نشست، بعد روی سنگها و بوتهها؛ تا صبح، تمام جنگل یک پتوی سفید و کلفت روی خودش کشیده بود.
مخمل صبح با قاروقور شکمش بیدار شد.
خمیازهای کشید و گفت: «وقتشه برم سراغ بلوطهای خوشمزهم!» اما همین که سرش را از لانه بیرون آورد، چشمهایش گرد شدند.
همهجا سفید بود! نه از پَرِ آبی خبری بود، نه از گلبرگ زرد و نه از برگ قرمز. مخمل آهسته گفت: «اوه… پس نشونههام کو؟»
از درخت پایین آمد و تا زانو توی برف فرو رفت.
با پنجههایش برفها را کنار زد؛ اینطرف را گشت، آنطرف را گشت، اما چیزی پیدا نکرد. لپهایش را پُر از باد کرد و فوت زد: «فووووت! فووووت!» چند دانهٔ برف بلند شدند و درست روی بینیاش نشستند.
بینی کوچولویش قلقلک گرفت: «آ… آ… آچــــو!» آنقدر محکم عطسه کرد که تعادلش را از دست داد و پَخ، روی برفها افتاد!
مخمل بلند شد و برفهای دمش را تکاند.
حالا هم سردش بود، هم خسته شده بود و هم دلش بلوط میخواست.
لبهایش را آویزان کرد و گفت: «من که اینهمه زحمت کشیده بودم…» کمی دیگر اطراف را نگاه کرد، بعد یاد خوراکیهای توی لانهاش افتاد.
خوشبختانه همهٔ بلوطها را زیر خاک نگذاشته بود! پس برگشت خانه، یک بلوط برداشت و توی جای گرمش نشست.
روزهای برفی یکییکی گذشتند.
مخمل گاهی از لانه بیرون میآمد و روی برفها ردِ پاهای کوچولو میگذاشت، گاهی هم کنار پنجرهٔ لانهاش مینشست و پایین آمدن دانههای برف را تماشا میکرد.

هر بار که چشمش به پایین درخت میافتاد، با خودش میگفت: «یعنی بلوطهام هنوز اون پایینن؟»
بالاخره یک روز، چکهچکهٔ آب از شاخهها بلند شد.
آفتاب گرمتر شده بود و برفها داشتند آب میشدند.
صدای پرندهها دوباره توی جنگل پیچید و سبزههای تازه سر از خاک بیرون آوردند. بهار آمده بود! مخمل با خوشحالی از درخت پایین دوید: «حالا میتونم گنجهام رو پیدا کنم!»
اما هرچه گشت، نشانههای رنگیاش را ندید.
درست وقتی میخواست دوباره سرش را بخاراند، چشمش به چیزی افتاد: یک ساقهٔ کوچولو با چند برگ سبز! کمی جلوتر هم یکی دیگر بود، و کنار سنگ هم یکی دیگر.
مخمل خم شد و با دقت نگاه کرد. اینها نهالهای کوچولوی بلوط بودند؛ درست همانجاهایی که خوراکیهایش را پنهان کرده بود!
دهان مخمل از تعجب باز ماند. «یعنی… اینا همون بلوطهای منن؟» آرام کنار یکی از نهالها نشست.
بلوطی که زیر خاک گذاشته بود، حالا ریشه درآورده و برگ باز کرده بود! مخمل خندید و گفت: «من فکر میکردم شما گم شدین؛ نگو داشتین زیر خاک بزرگ میشدین!»
از خوشحالی دور نهالها یک رقص سنجابی کرد و دم پُفپُفیاش را تکان داد.
بعد چند شاخهٔ افتاده را از روی یکی از جوانهها کنار زد تا برگهای کوچکش جا داشته باشند. به آنها گفت: «بزرگ بشین، درختهای کوچولو!
یه روز شما هم کلی بلوط میدین، کلی سایه دارین، شاید هم خونهٔ یه سنجاب کوچولو بشین!»
از آن روز، مخمل هر وقت برای بازی از لانه بیرون میآمد، به نهالها هم سر میزد.
هنوز دلش میخواست جای خوراکیهایش را بهتر یادش بماند، اما حالا هر بار برگهای تازه را میدید، لبخند میزد. گنجهای گمشدهاش پیدا شده بودند؛ فقط این بار، سبز شده بودند و داشتند قد میکشیدند!
پایان

