شببهخیر، سایه کوچولو
هانا توی تختش بود و پتو رو روش کشیده بود که چشمش به یه شکل تیره روی دیوار کنارش افتاد.
اون شکل، سایهی خودش بود که نور ملایم چراغخواب روی دیوار انداخته بود.
هانا یه دستش رو بالا برد.
سایهش هم یه دستش رو بالا برد.

سرش رو کج کرد.
سایهش هم درست مثل اون سرش رو کج کرد.
هانا آروم زمزمه کرد:
«تو هنوز بیداری! شاید خستهای، ولی بلد نیستی چطوری بخوابی.»
یه لحظه فکر کرد. بعد، با صدای آروم براش لالایی خوند:
«چشماتو ببند، روز دیگه تمومه،
تا آفتاب بیاد، وقت خواب و رؤیاست.»
هانا سرش رو روی بالش گذاشت و کاملاً بیحرکت موند.
چند ثانیه بعد، نشست تا ببینه سایهش خوابیده یا نه.
سایهش هم نشست!
هانا گفت:
«اوه! این که فایده نداشت.»
همون موقع، مامان از لای در سرش رو آورد توی اتاق و پرسید:
«همهچی خوبه، عزیزم؟»

هانا گفت:
«سایهم نمیخوابه!»
مامان به دیوار نگاه کرد و گفت:
«شاید گرسنهشه.»
چشمهای هانا از تعجب گرد شد.
«آهان! معلومه!»
مامان یه بیسکویت کوچولو براش آورد. هانا اون رو به طرف دیوار گرفت و گفت:
«بفرما! اینم خوراکی تو.»

سایه کوچولو هم یه بیسکویت سایهای جلو آورد، ولی بیسکویت واقعی هنوز توی دست هانا بود.
هانا وانمود کرد که یه گاز کوچولو میزنه.
«هام، هام!»
سایهش هم ادای خوردن رو درآورد.
هانا به بیسکویت توی دستش نگاه کرد و گفت:
«اون فقط ادای خوردن رو درمیاره، ولی همهی جویدنها با منه!»
مامان لبخند زد.
«شاید سایهها فقط خوراکیهای خیالی میخورن.»
این بار هانا یه گاز واقعی زد.
قِرچ!
بعد مامان گفت:
«شاید سایهت یه جای گرمونرم برای خوابیدن میخواد.»
هانا از تخت پایین اومد. یه بالش کوچیک عروسکی پیدا کرد و یه تیکه پارچهی نرم رو هم تا زد تا یه پتوی کوچولو بشه.

بالش و پتو رو روی زمین، درست زیر سایهش گذاشت.
گفت:
«بفرما! یه تخت عالی برای یه سایهی کوچولو.»
هانا یه قدم عقب رفت.
سایهش هم باهاش حرکت کرد.
هانا گفت:
«نه، نه! تخت تو اونجاست.»
یه قدم آروم برداشت.
سایهش هم یه قدم آروم برداشت.
هانا روی پنجهی پا از روی فرش رد شد.
سایهش هم روی دیوار سُر خورد.
هانا یهو بیحرکت موند.
سایهش هم بیحرکت موند.
بعد هانا تنش رو تکونتکون داد.
سایهش هم تکونتکون خورد.
هانا چمباتمه زد، بعد بلند شد و خودش رو تا جایی که میتونست کش داد. بعد هم به یه طرف خم شد.
سایهش همهی حرکتهاش رو تکرار کرد.
هانا گفت:
«تو خیلی خوب بلدی ادای منو دربیاری، ولی اصلاً بلد نیستی توی تختت بمونی!»
مامان روی لبهی تخت هانا نشست و گفت:
«شاید سایه کوچولو منتظر توئه.»
«منتظر من؟»
«شاید میخواد اول مطمئن بشه تو راحت و امن زیر پتو رفتی، بعد خودش بخوابه.»
هانا به شکل تیرهی کنارش نگاه کرد.
تمام این مدت آواز خونده بود، راه رفته بود، روی پنجهی پا حرکت کرده بود، چمباتمه زده بود و خودش رو تکون داده بود.
خب، معلوم بود که سایهش هنوز بیداره!
آروم گفت:
«باشه. من اول میرم توی تخت.»
رفت زیر پتو و اون رو تا زیر چونهش بالا کشید. مامان هم با مهربونی پتو رو دورش مرتب کرد. یه نفس آروم کشید.
بعد آروم بیرونش داد.
یه نفس آروم دیگه کشید و گذاشت تمام بدنش کمکم آروم بگیره.
بالاخره چشمهاش رو بست.
اتاق ساکت و آروم شد.
چند لحظه بعد، بدون اینکه سرش رو از روی بالش بلند کنه، یه چشمش رو باز کرد.
حالا که دراز کشیده بود، سایهش هم پایین دیوار، نزدیک بالش کوچولو و پتوی تاشده، بیحرکت مونده بود.
لبخند زد.
توی خیالش، سایهش بالاخره توی تخت کوچولوش جمع شده بود و استراحت میکرد.
آروم زمزمه کرد:
«وقتی من هی تکون میخوردم، تو هم نمیتونستی استراحت کنی. منتظر من بودی.»
سایه کوچولو تکون نمیخورد، چون خود هانا هم بیحرکت مونده بود.
گفت:
«شببهخیر. ممنون که کنارم موندی.»

بعد دوباره چشمش رو بست.
خیلی زود، نفسهاش آروم و سبک شد.
چراغخواب کنار تخت، نور ملایمش رو توی اتاق پخش میکرد و هانا و سایه کوچولو آرومش، با هم به خواب رفتن.

