چابز و پیپ دو دوست کوچولو بودن که تازه بعد از این داستان فهمیدن چقدر همدیگه رو دوست دارن:
چابز یه گربهی گنده و پشمالو بود، با موهای نارنجیِ براق و یه شکم گرد و نرم! اون فکر میکرد پادشاهِ کل خونهست!
چابز هر روز یه کار خیلی مهم داشت: عاشق این بود که دنبال «پیپ»، موش کوچولویی که زیر کابینت آشپزخونه زندگی میکرد، بدوه.
ویژژژ! چابز از روی فرش بزرگ میدوید.
تیز تیز تیز! پیپ هم میرفت پشت مبل نرم قایم میشد.
این بازی، بازیِ موردعلاقهی دوتاشون بود!

چابز یه گربهی گنده و پشمالو بود
اما یه روز صبح، پیپ اونقدر خسته بود که دیگه حالِ دویدن نداشت. چشمهای خوابآلودش رو مالید و یه آه کوچولو کشید. دلش یه جای ساکت و آروم میخواست تا کمی استراحت کنه.
وسایل موردعلاقهش رو توی یه بقچهی پارچهای کوچولو گذاشت: یه قاشق نقرهای براق، دوتا دونهی تُرد و یه پَرِ نرم.
بعد بقچهش رو محکم بست و از یه شکاف کوچولو زیرِ درِ پشتی خونه، یواشکی رد شد.
بعد هم تقتقتق، راه افتاد و تا در رفت که…

پیپ و چابز
یهدفعه خونه خیلی ساکت شد.
چابز روی فرش لوله شد و دراز کشید، اما دیگه هیچکس نبود که یواشکی از کنارش رد بشه. کنار ظرف غذاش نشست، اما هیچ دماغ کوچولویی از پشت یخچال بیرون نیومد.
گوشهاش آویزون شد و دمش هم دیگه اینور و اونور نرفت.
«من یکی رو میخوام که دنبالش کنم!» با خودش فکر کرد.
یه نگاهی دور اتاق انداخت و چشمش افتاد به جاروبرقی بزرگ و قرمزی که گوشهی اتاق بود. به نظرش خیلی قوی و تندوتیز میاومد!
چابز تندتند رفت طرفش و پنجهی گندهش رو محکم گذاشت روی دکمهی قرمز روشنش.
«میووو؟» صداش کرد و منتظر موند تا جاروبرقی راه بیفته.
وواااااوووووم!

جاروبرقی با صدای بلندی روشن شد: ووووووم!
گردوخاکها رو یکییکی میبلعید، حتی یه جورابِ گمشده رو هم قورت داد! اصلاً هم وقتِ بازی کردن نداشت.
دمِ چابز از ترس پُف کرد و شد عین یه برسِ خیلی بزرگ! با همهی سرعتی که پنجههاش داشتن، پا به فرار گذاشت.
این جاروبرقی اصلاً بامزه نبود!
چابز دلش دوست کوچولوش رو میخواست. وقتش بود بره یه ماموریت نجاتِ بزرگ!
یه کلاه زمستونی بامزه روی زمین دید و سریع گذاشتش روی سرش. بعد هم یه ذرهبین اسباببازیِ سبز رو با دندونهاش برداشت.
چابز شجاعانه از درِ پشتی رفت بیرون و وارد علفهای سبز و بلند شد.
زمین رو بو کشید و ردِ پاهای کوچولوی پیپ رو دنبال کرد، تا رسید به انباریِ چوبی.
یواشکی سرش رو برد داخل و نگاه کرد…
چشمهای زردش از تعجب گردِ گرد شد!
یه کلاغِ بزرگ و سیاه توی انباری بالبال میزد.
قار! قار!
میخواست قاشقِ براقِ پیپ رو بدزده! پیپ هم گوشهی انباری از ترس میلرزید و بقچهی کوچولوش رو محکم بغل کرده بود.
چابز حتی یک لحظه هم صبر نکرد. ذرهبین اسباببازیش رو انداخت زمین، کلاه بامزهش رو روی سرش صاف کرد و یه پرشِ گنده کرد!
هووووش!
با یه صدای محکم وسط انباری فرود اومد و با صدایی بلند و کلفت گفت:
«مییییاااووو!»
کلاغ از ترس یه جیغ کشید، قاشق رو انداخت زمین و فوری از پنجره پر کشید و رفت!

پیپ یه نفسِ راحت و بلند کشید و سرش رو بالا گرفت و به گربهی پشمالو نگاه کرد.
انباری خیلی ترسناک بود! دلش برای بازیهای بامزهشون توی خونه تنگ شده بود.
پیپ با یه جیرجیرِ خوشحال بقچهی کوچولوش رو برداشت و با دقت، اون رو به نوکِ دمِ نارنجیِ چابز بست.
چابز هم با خوشحالی شروع کرد به خرخر کردن.
بعد، دوتا دوست صمیمی کنار هم از انباری بیرون اومدن و برگشتن به خونهی گرم و نرمشون…
آماده برای اینکه دوباره با هم بازی کنن! 🐱🐭

پیام داستان
گاهی وقتها دوستها فقط به یه کم تنهایی یا یه جای آروم برای استراحت نیاز دارن.
اما وقتی واقعاً به کمک احتیاج داشته باشن، دوستهای واقعی همیشه کنار هم میمونن، به هم کمک میکنن و مراقب هم هستن!
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
- به نظرت پیپ وقتی وسایل کوچولوش رو جمع کرد و تصمیم گرفت بره توی انباری، چه حسی داشت؟
- چابز خواست با جاروبرقی قرمز بازی کنه، ولی اصلاً بهش خوش نگذشت! به نظرت چه بازی بامزهی دیگهای میتونست انجام بده؟
- به نظرت چرا چابز قبل از اینکه بره دنبال پیپ، اون کلاه زمستونی بامزه رو گذاشت روی سرش؟
- وقتی چابز درست سرِ وقت به انباری رسید و به پیپ کمک کرد، فکر میکنی پیپ چه حسی داشت؟
