داستان کودکانه شنگول منگول حبه انگور

 شنگول منگول حبه انگور اسم بزغاله‌های خانم بزی بود که….

یکی بود، یکی نبود، بزی بود که بهش می‌گفتن بز زنگوله پا. این بز ۳ تا بچه داشت شنگول، منگول، حبه انگور. بزغاله‌ها با مادرشان نزدیک چراگاه زندگی می‌کردند.

روزی بز خبردار شد که گرگ تیز دندان آن دور و بر‌ها خانه گرفته و همسایه‌اش شده، خیلی نگران شد و به بچه‌ها سپرد که مراقب خودشون باشن.

بنر پروموت اپ

بز زنگوله پا به بچه‌ها گفت اگه کسی آمد و در زد از سوراخ کلید خوب نگاه کنین، اگر گرگ یا شغال بود در رو باز نکنید.

  • بچه‌ها گفتند: چشم.

وقتی بُز از خونه‌ش بیرون رفت، گرگه که اون دور و برا بود، اومد در خونه بز زنگوله پا و در زد. 

 شنگول منگول حبه انگور

  • بچه‌ها گفتند: کیه کیه در میزنه؟ در رو با لنگ در می‌زنه؟
  • گفت: «منم، منم مادرتان!»
  • بچه‌ها گفتند: «دروغ می‌گی، صدای مادر ما نازکه، اما صدای تو کلفته.» گرگه رفت و یه کم بعد دوباره برگشت و در زد.
  • باز بچه‌ها پرسیدند: کیه کیه در میزنه؟ در رو با لنگ در می‌زنه؟
  • گرگ صدایش را نازک کرد و گفت: «منم، منم مادرتون. غذا آوردم براتون.»

حبه انگور گفت اگر مادر مایی دستت رو از زیر در نشون بده. آقا گرگه آروم دستش رو از زیر در برد تو، بچه ها تا دست آقا گرگه رو دیدین گفتن: «دروغ می‌گی، مادر ما دستاش سفیدِ اما دستای تو سیاهه.»

گرگ به آسیاب و رفت دست‌هاش رو توی کیسه آرد زد. وقتی دستاش سفید شد برگشت و‌‌ همان حرف‌ها را تکرار کرد. باز بچه‌ها از پشت در نگاه کردند و گفتند: «تو دروغ می‌گی مادر ما پاهاش قرمزه، اما پاهای تو قرمز نیست.»

گرگ هم رفت به پاهاش حنا گذاشت و دوباره برگشت و همون حرفا رو تکرار کرد. بچه‌ها که دیگه فکر کردن مامان بزی اومده این دفعه در رو باز کردند، گرگ یکهو پرید توی خانه.

شنگول و منگول رو خورد اما حبه انگور رفت توی ساعت دیواری بلند توی خونه پنهان شد.

نزدیک غروب بز زنگوله پا از چرا برگشت. وقتی به خانه رسید، دید در بازه و بچه‌ها نیستن. شروع کرد به صدا زدن بچه‌ها. 

شنگول من ! منگول من ! حبه انگور من کجایین ؟ چرا در بازه! مامان اومده.

در ادامه داستان شنگول منگول حبه انگور

  • حبه انگور از شیشه ساعت دیواری بیرون رو دید مامانش اونجا بود و داشت بچه ها رو صدا میکرد، بیرون آمد و همه چیز رو برای مادرش تعریف کرد. مادرش پرسید: «گرگ آمد یا شغال؟»
  • حبه انگور گفت: «نمی‌دانم.»
  • بز رفت در خانه شغال و گفت: «شنگول و منگول منو تو خوردی؟»

شغال گفت: «بیا خانه منو ببین، چیزی توش نیست، شکمم رو نگاه کن از گرسنگی به پشتم چسبیده.»

بز رفت دم خانه گرگ. گرگ هم یک دیگ رو آتش کرده بود و داشت برای بچه‌اش، آش می‌پخت. بز روی پشت بام شروع کرد به جست و خیز کردن (بالا و پایین پریدن).

بیشتر بخوانید:https://ficoland.com/category/blog/story/

  • گرگ سرش رو بیرون آورد و فریاد زد:«کیه کیه پشت بام توپ و تاپ می‌کنه؟! آش بچه‌های منو پر از خاک می‌کنه؟»
  • بز گفت: «منم منم، بز زنگوله پا کی برده شنگول من؟! کی خورده منگول من؟»
  • گرگ گفت:«منم منم گرگ تیز دندان. من خوردم شنگول تو، من بردم منگول تو، من میام به جنگ تو.»
  • بز گفت:«چه روزی میای به جنگ من؟» گرگ گفت: «فردا.»

بز برگشت به خانه خودش و از آنجا رفت به صحرا علف سیری خورد. روز بعدش رفت پهلوی گاودوش تا شیرش رو بدوشد و یک ظرف کره و سرشیر درست کند. بعد کره و سرشیر رو برداشت و برد برای سوهان‌کار و گفت: شاخامو رو تیز کن. سوهان‌کار شاخ بز رو تیز کرد.

گرگ هم رفت پیش دلاک و گفت: «دندان‌های مرا تیز کن.» دلاک گفت: «کو مزدش؟» گرگ گفت: «مگه مزد هم می‌خوای؟»

دلاک گفت:« بله، بدون مزد که نمی‌شه.» گرگ هم رفت یک کیسه برداشت و پر از باد کرد و برای دلاک برد. دلاک تا سر کیسه رو باز کرد دید عه همه‌اش بادِ، اما به روی خودش نیاورد، توی ذهنش گفت:«بلایی به سرت بیارم که تو داستان‌ها بنویسن.»

دلاک گاز انبر رو برداشت و دندان‌های گرگ رو کشید و جاش پنبه گذاشت. فردای آن روز، گرگ و بز رفتن میدان تا با هم بجنگن. بز پوزه‌اش را توی آب فرو برد، اما آب نخورد ولی گرگ اینقدر آب خورد تا شکمش باد کرد و سنگین شد.

گرگ و بز به میدان اومدن. بز با شاخ تیز و سر و گردن کشیده. گرگ با دهن بی‌دندون و شکم ورقلمبیده. 

  • گرگ گفت: «برای من سروکله می‌کشی. الان نشانت می‌دم.»

گرگ پرید که گردن بز رو بگیرد. اما دندان‌های پنبه‌ای‌اش از دهانش افتاد بیرون.

بز هم به گرگ فرصت نداد. رفت عقب و آمد جلو و با شاخ زد توی پهلوی گرگ بی‌دندون.

پهلوی گرگ شکافت و شنگول و منگول از شکم گرگ افتادن بیرون. بُز زنگوله پا بچه‌هاش رو به خانه برد و حبه انگور رو هم صدا کرد و گفت: «بچه‌ها بعد از این دانا باشید و دشمن رو از دوست بشناسید.»

منبع:allforkids

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…