داستان کودکانه هکتور بد بو

داستان توله ببری که حمام نمیکرد به اسم هکتور

هکتور ، توله ببر کوچولو، توی آفتاب روی سنگ دراز کشیده بود و کش و قوس میومد! اون با خودش گفت:

هکتور بعد از یه عالمه بازی دراز کشیده بود که..

عجب روز خوبی بود! دنبال اون مرغابی‌ها دویدن خیلی خیلی حال داد!

مامان ببره قدم زنان به سمت هکتور اومد و با دماغ نرمش اونو بو کرد و بعد گفت:

بنر پروموت اپ

هکتور پسرم! بلند شو! وقتشه که بری توی اون یزکه آب و حموم کنی!

هکتور خمیازه کشید و با غر و لند گفت:

حمام؟! ولی مامان من که تمیز به نظر میرسم! تازه همه‌ی مامان‌ها توی جنگل توله‌هاشون رو لیس میزنن تا تمیز بشن! مثل تو که هفته پیش این کار رو کردی! پس برای چی باید برم حموم؟

مامانش گفت:

برای این که من نمیتونم تموم حشره‌ها رو با لیس زدن بردارم! اونا اون قدر زیادن که میتونن تو رو مریض و بد بو کنن!

هکتور که داشت دور خودش میگشت و به دمش نگاه میکرد، گفت:

اصلا! این نمیتونه واقعیت داشته باشه! من که چیزی نمیبینم!

مامان ببره گفت:

تازه! پشم تو اون قدر گرم و نرم و راحته که یک حشره میتونه اون جا برای خودش مهمونی راه بندازه و دوستاش رو هم دعوت بکنه!

جیلی و جولی، که دوتا برادر حشره بودن، اون بالا، روی گوش ببره نشسته بودن!

اونا وقتی هکتور داشت سرش رو توی گودال گل تکون میداد، پریده بودن توی گوشش!

جیلی با خنده گفت:

ها ها! هکتور فکر میکنه که هیچ حشره‌ای توی بدنش نیست! بزن قدش داداشی!

اونا زدن قدش و بعد هم هار هار خندیدن!

جولی گفت:

بچه‌ها! دوست‌های حشره‌ای خوبم! راحت و آسوده این جا بمونید! این توله ببر کوچولو، قصد نداره حالا حالاها بره حموم!

‌وسطای ظهر بود و جیلی و جولی با تموم دوست‌هاشون، یه مهمونی حسابی تو موهای گوش هکتور به راه انداخته بودن! هکتور اون موقع داشت با دوست‌هاش توی گل‌های خنک قل میخورد و چیزی متوجه نشد!

امااااا….

وقتی شب شد، احساس عجیبی بهش دست داد!

گوش هکتور حسابی میخارید!

اون شروع کرد به خاروندن گوشش! اما هیچ فایده‌ای نداشت! اون کل پنجه‌ی دستشو کرد توی گوشش و گوشش رو کشید و خاروند! اما باز هم گوشش حسابی میخارید!

اون یکی پنجه‌اش رو هم کرد توی گوشش!

جیلی حسابی خوشحال بود! این خاروندن‌ها و کشیدن‌های جیلی حسابی خوشحال بود! این خاروندن‌ها و کشیدن‌های اون داشت یک عالمه جرم و کثیفی بیشتر رو میاورد توی گوش هکتور!

اون داد زد:

مامااااان! مااااماااان! یه چیزی منو گاز گرفت! من مطمئنم یه چیزی منو گاز گرفتتتت!

جیلی و جولی داشتن حسابی لذت میبردن! اونا توی جرم و کثیفی شیرجه میزدن و شنا میکردن!

این مثل یه بهشت برای حشره‌ها بود! اونا هر چیزی که توی بدن هکتور میدیدن رو گاز میزدن! شکم اونا پر از جرم شده بود! ولی اونا ویز ویز میکردن و باز هم گاز میگرفتن!

ببر کوچولو خسته شده بود! اون نشست روی زمین! کل موهاش از کثیفی قهوه‌ای تیره و سیاه شده بود! و تازه پوست تنشم از بس که خودش رو خارونده بود، قرمز شده بود!

و بعد، بوی بدی هم از بدنش بلند شد!

برادرهای ببر کوچولو به سمتش دویدن تا باهاش بازی کنن اما با فاصله ازش ایستادن! اونا شروع کردن دماغشون رو تکون دادن و بو کشیدن تا این که یکی از اونا گفت:

اه اه!هکتور! تو خیلی بو میدی!

اون میخواست به سمت آب بدوه و حموم کنه اما مامان ببره گفت:

نه ! الان نوبت ما نیست! الان نوبت گرگ‌هاست که توی برکه آب باشن! اونا خطرناکن و ممکنه تو رو بخورن..

هکتور با ناله گفت:

اما مامان! این حشره‌ها دارن منو دیوونه میکنن! حتما به جز حموم کردن یک راه دیگه هم هست که این حشره‌های مزاحم دست از سر من بردارن!

مامان ببره گفت:

نه عزیزم! هیچ راه دیگه‌ای جز یه حموم با آب تمیز و یک لیف درست و حسابی نیست! سعی کن امشب کمی بخوابی! فردا صبح گرگ‌ها حتما میرن و من بهت کمک میکنم تا حموم کنی و لیف بزنی!

اون شب خیلی بدی داشت! مجبور شد بیرون از غار بخوابه چون بوی بدش همرو اذیت میکرد! اون چرخید و غلت زد! اما اون قدر بدنش میخارید که نتونست بخوابه!

صبح خیلی زود، از خواب بیدار شد و با خودش گفت:

گرگ ها باشن یا نباشن! من باید امروز حموم کنم! من باید لیف بزنم! من دیگه نباید بخارم!

و بعد به سمت برکه آب به راه افتاد!

توی راه اون دید که پرنده‌ها وقتی رد میشه، دست از غذا خوردن و بازی کردن بر میدارن، خیلی سریع نوکشون رو میبندن و بال بال زنون فرار میکنن!

جوجه گنجشک گفت:

اه ! چه بوی چندش آوری میدی! یه دوش بگیر

از خجالت قرمز شده بود، گفت:

دارم میرم دیگه! دارم میرم حموم!

ناگهان از پشت یک درخت، یک کفتار زیرک پرید جلوش و گفت:

آها! خودشه! بالاخره صبحانه از راه رسید!

ولی ناگهان بوی بدی به مشامش رسید! اون جلوی دماغش رو گرفت و گفت:

اه اه! توله ببر بوگندو! من که نمیتونم تو رو بخورم! حتما دلم درد میگیره!

و بعد کفتار برگشت و فرار کرد! پرنده‌ها تا این صحنه رو دیدن، زدن زیر خنده!هکتور شروع کرد به دویدن و هر چقدر که میتونست تند دوید و دوید!

و بالاخره به برکه ی آب رسید. اون حتی با نگاه کردن به آب خنک حس بهتری پیدا کرد! دوید و توی آب شیرجه زد!

شااالاپپپپ!

چند ثانیه نفسش رو زیر آب نگه داشت! این مثل یه بازی باحال براش بود! آب خنک از توی موهاش رد میشد و لبخند روی لبش می‌آورد! واقعا حموم کردن حس خوبی داشت!

سایمون پرید بالا و پرید پایین! اون توی آب به هر طرفی قل خورد و غلت زد! اون کلی موج بزرگ با دست و پاهاش درست کرد!

تموم توله ببرهای دیگه که دوست‌های هکتور بودن هم توی آب پریدن و شروع کردن به بازی کردن! همه‌ی اونا حسابی تمیز شدن و از شر تموم حشره‌های توی موهاشون خلاص شدن!

مامان ببره برای هکتور حسابی لیف کشید! جیلی و جولی و بقیه‌ی دوست‌هاشون از توی موهایش افتادن بیرون! مهمونی جیلی و جولی تموم شده بود!

جیلی همینطور که داشت توی آب غرق میشد، داد زد:

وااااااای! آآآآآآب! نههههه! من موهای کثیف و شلخته میخواااام!

جولی گفت:

من دلم برای اون موهای کثیف حسابی تنگ میشه!

و بعد موج آب اون رو انداخت روی شن‌های ساحل!

از اون روز به بعد، هکتور توی جنگل حسابی معروف شد! آخه اون توله ببری بود که از بس بو میداد، یک کفتار رو فراری داده بود!

اما از اون روز به بعد، دیگه حسابی حواسش بود که هیچوقت از زیر حموم کردن در نره!

برای خواندن کتاب داستان های بیشتر به بلاگ فیکولند سر بزن.

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…