داستان کودکانه دونه کوچولو

دانه کوچولو پرسید: دیگه درخت شدم؟

یه دونه‌ی کوچولو، زیر یه لایه خاک نرم و گرم جا گرفته بود. اون‌جا تاریک بود، ولی دونه احساس تنهایی نمی‌کرد. خاک از همه طرف بغلش کرده بود و از بالای زمین هم گاهی صدای خش‌خش برگ‌ها می‌اومد.

دونه گوش‌هاشو تیز کرد و پرسید:
«این چه صداییه؟»

خاک گفت:
«صدای برگ‌های درخت‌هاست. باد که میاد، برگ‌ها تکون می‌خورن و خش‌خش می‌کنن.»

دانلود اپلیکیشن فیکولند

دونه با ذوق گفت:
«منم برگ می‌خوام! کلی برگ! با یه تنه‌ی بلند و شاخه‌های بزرگ که پرنده‌ها بیان روشون بشینن.»

بعد یه کم فکر کرد و پرسید:
«راستی… من دیگه درخت شدم؟»

خاک خندید و گفت:
«هنوز نه، دونه‌جون. تازه کاشته شدی. اول به آب نیاز داری و یه کم زمان.»

دونه گفت:
«یه کم زمان یعنی چقدر؟ تا بعدازظهر؟»

خاک گفت:
«بیشتر از این حرف‌ها! فعلاً راحت باش. هر اتفاق تازه‌ای بیفته، خودت می‌فهمی.»

ولی دونه دلش نمی‌خواست راحت باشه. دلش می‌خواست همین حالا قد بکشه و سرشو از خاک بیرون ببره و آسمونو ببینه.


یه روز، از بالای زمین صدای آرومی اومد:

تپ… تپ… تپ‌تپ‌تپ!

دونه پرسید:
«کی داره در می‌زنه؟»

خاک گفت:
«بارونه! بالاخره از راه رسید.»

آب، کم‌کم از لابه‌لای خاک پایین اومد و به دونه رسید. دونه آب رو جذب کرد و یه ذره پُف کرد. پوسته‌ی سفتش هم آروم‌آروم نرم شد.

با تعجب گفت:
«وای! حس می‌کنم توی دلم یه چیزی داره تکون می‌خوره!»

خاک گفت:
«داری شروع می‌کنی به رشد کردن.»

دونه حسابی خوشحال شد.
«پس الان دیگه درختم؟»

«هنوز نه. ولی یه اتفاق خوب داره می‌افته.»

دونه ساکت شد و منتظر موند. این بار، به‌جای اینکه فقط به شاخه‌های بلند فکر کنه، حواسشو جمع کرد ببینه توی دلش چه خبره.

چند روز بعد، یه ریشه‌ی نازک و روشن از پوسته‌ش بیرون زد.

دونه با هیجان صدا زد:
«خاک! خاک! ببین چی درآوردم!»

خاک گفت:
«دیدم! اولین ریشه‌ته!»

ریشه آروم توی خاک جلو رفت.

دونه یه‌دفعه گفت:
«وایسا! داری اشتباهی می‌ری! بالا اون‌طرفه! من می‌خوام برم پیش آفتاب، نه پایین‌تر!»

خاک گفت:
«ریشه باید بره پایین. اون‌جا آب پیدا می‌کنه و تو رو هم محکم نگه می‌داره.»

دونه پرسید:
«یعنی وقتی باد بیاد، نمی‌ذاره بیفتم؟»

«کمکت می‌کنه سر جات بمونی.»

دونه به ریشه‌ی کوچیکش نگاه کرد. راستش هنوزم دلش یه شاخه‌ی پُربرگ می‌خواست. اما حالا که فهمیده بود ریشه چه‌کار می‌کنه، از داشتنش خوشحال بود.

آروم گفت:
«باشه، ریشه‌جون. تو برو پایین. فقط امیدوارم یه چیزی هم از اون طرف بره بالا!»


طولی نکشید که یه ساقه‌ی کوچولو شروع کرد به رشد کردن.

این یکی داشت به سمت بالا می‌رفت!

دونه ذوق کرد:
«آفرین! راهش همینه!»

ساقه، ذره‌ذره از لابه‌لای خاک جلو رفت. گاهی یه تیکه خاک جلوی راهش بود و باید آروم از کنارش رد می‌شد. همه‌چیز آهسته پیش می‌رفت؛ خیلی آهسته‌تر از چیزی که دونه دلش می‌خواست.

یه روز پرسید:
«هنوز نرسیدیم؟»

خاک گفت:
«یه کم دیگه مونده.»

و بالاخره، یه صبح، نوک ساقه از خاک بیرون اومد.

چه دنیای بزرگی!

بالای سرش آسمون آبی بود و یه ابر سفید، یواش‌یواش از اون دور رد می‌شد. نور خورشید روی ساقه‌ی کوچیکش افتاد و نسیم ملایمی تکونش داد.

دونه با خوشحالی گفت:
«سلام، بیرون! بالاخره اومدم!»

کم‌کم، دو تا برگ کوچولو روی ساقه باز شدن.

دونه به یکی نگاه کرد، بعد به اون یکی.

«یک… دو! من دو تا برگ دارم! خاک‌جون، حالا دیگه درخت شدم؟»

قبل از اینکه خاک جواب بده، یه کفشدوزک قرمز با خال‌های سیاه از راه رسید و روی یکی از برگ‌ها نشست.

گفت:
«سلام، جوانه‌ی کوچولو! می‌تونم یه کم این‌جا استراحت کنم؟»

جوانه گفت:
«آره! فقط… تو گفتی جوانه؟ من درخت نیستم؟»

کفشدوزک گفت:
«هنوز کوچولویی. تنه‌ی چوبی و شاخه‌هات بعداً رشد می‌کنن.»

جوانه به برگش نگاه کرد. برگش خیلی بزرگ نبود، ولی کفشدوزک راحت روش نشسته بود و داشت بال‌هاشو جمع می‌کرد.

با خودش گفت:
«خب، فعلاً که برای یه کفشدوزک جا دارم!»

بعد سعی کرد توی نسیم آروم تکون بخوره تا مهمون کوچولوش راحت استراحت کنه.


روزها گذشتن.

بعضی روزها بارون می‌بارید و ریشه‌ها آب جذب می‌کردن. بعضی روزها آفتاب روی برگ‌ها می‌تابید و به جوانه کمک می‌کرد بزرگ‌تر بشه.

زیر خاک، ریشه‌ها بلندتر و پُرشاخه‌تر می‌شدن. بالای خاک هم ساقه، کم‌کم قد می‌کشید.

البته جوانه هنوز گاهی می‌پرسید:
«من دیگه درخت شدم؟»

یه صبح، همین که خواست سؤال همیشگیشو بپرسه، چشمش به یه چیز کوچولو افتاد.

بالای ساقه‌ش، یه برگ تازه داشت باز می‌شد!

صدا زد:
«خاک‌جون! یه برگ دیگه! حالا سه تا برگ دارم!»

اون روز، چند بار برگ‌هاشو شمرد. هر بار هم وقتی به سه می‌رسید، لبخند می‌زد.

از اون به بعد، صبح‌ها اول خودش رو نگاه می‌کرد.

یه روز یه برگ تازه پیدا می‌کرد. یه روز می‌دید ساقه‌ش کمی کلفت‌تر شده. یه روز هم متوجه می‌شد از گل کوچیک کنارش بلندتر شده.

بعضی صبح‌ها هیچ تغییر تازه‌ای نمی‌دید.

اون وقت کمی دلخور می‌شد و می‌گفت:
«امروز که اصلاً بزرگ نشدم.»

خاک از زیر پاش می‌گفت:
«اینجا پایین، یکی از ریشه‌هات یه کم بلندتر شده. تو از اون بالا نمی‌بینیش!»

جوانه با تعجب می‌گفت:
«جدی؟ پس اون پایین هم خبریه!»


ماه‌ها گذشتن و فصل‌ها عوض شدن.

ساقه‌ی نرم جوانه، کم‌کم به یه تنه‌ی باریک و چوبی تبدیل شد. شاخه‌های کوچیکی از کنارش بیرون اومدن و برگ‌های بیشتری روشون باز شدن.

دیگه شمردن همه‌ی برگ‌ها به این راحتی نبود!

یه روز که نسیم بین برگ‌هاش می‌پیچید، صدای آشنایی شنید:

خش‌خش… خش‌خش…

با ذوق گفت:
«این صدای منه! برگ‌های منم صدا می‌دن!»

همون موقع، یه پرنده‌ی کوچولو پر زد و روی یکی از شاخه‌هاش نشست.

شاخه یه ذره خم شد و دوباره آروم گرفت.

پرنده گفت:
«چه جای خوبی! می‌تونم یه کم این‌جا بشینم؟»

درخت کوچولو چند لحظه چیزی نگفت.

اول به پرنده نگاه کرد. بعد به شاخه‌ها، برگ‌ها و تنه‌ی چوبی خودش.

بعد با صدایی پُر از تعجب گفت:
«من… من درخت شدم! یه درخت کوچولو!»

درخت بزرگی که همون نزدیکی بود، برگ‌هاشو تکون داد و گفت:
«آره، درخت کوچولو. حسابی رشد کردی.»

درخت کوچولو سرشو بالا گرفت و به شاخه‌های بلند اون نگاه کرد.

پرسید:
«منم یه روز به بزرگی تو می‌شم؟»

درخت بزرگ گفت:
«با آب و نور و گذشت زمان، می‌تونی خیلی بزرگ‌تر بشی. منم هنوز دارم رشد می‌کنم.»

درخت کوچولو با تعجب گفت:
«تو هم؟ با این قد بلندت؟»

«منم! نگاه کن، نوک اون شاخه‌م یه برگ تازه باز شده.»

درخت کوچولو برگ تازه رو دید. بعد به نوک یکی از شاخه‌های خودش نگاه کرد. اون‌جا هم یه برگ کوچیک و تاخورده بود که داشت آروم‌آروم باز می‌شد.

هنوز دلش می‌خواست بلندتر بشه و جای بیشتری برای پرنده‌ها داشته باشه.

ولی دیگه لازم نبود همین امروز به همه‌ی اون‌ها برسه.

فعلاً یه پرنده روی شاخه‌ش نشسته بود، ریشه‌هاش توی خاک جا داشتن و یه برگ تازه زیر نور آفتاب باز می‌شد.

نسیم اومد و برگ‌هاشو تکون داد.

خش‌خش… خش‌خش…

درخت کوچولو به صداشون گوش داد و لبخند زد.

بله رو دنبال کنید

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…