داستان کودکانه عدد یک

داستان کودکانه درمورد عدد یک و حسادت پادشاه

عدد یک و پادشاه

عدد “یک” در سرزمین عددها زندگی می‌کرد.

او مهربان‌ترینِ همه‌ی عددها بود.

هر وقت در خیابان راه می‌رفت، لبخند می‌زد و دست تکان می‌داد.

بنر پروموت اپ

همه عدد “یک” را دوست داشتند… به‌جز پادشاه «ده».

پادشاه ده حسادت می‌کرد و خوشش نمی‌آمد که عدد یک از او محبوب‌تر باشد.

برای همین تصمیم گرفت بین همه‌ی عددها یک مسابقه برگزار کند.

بازنده باید برای همیشه از سرزمین عددها می‌رفت.

قوانین ساده بودند.

پادشاه در سراسر سرزمین «نقطه‌های اعشاری» را پنهان کرد.

هر عدد کیسه داشت تا هرچقدر می‌تواند نقطه‌ی اعشاری پیدا کند و جمع کند.

هر کسی که تا غروب بیشترین را جمع می‌کرد، برنده می‌شد.

و هر کسی که کمترین را داشت، باید می‌رفت.

پادشاه ده می‌خواست مطمئن شود یک ببازد، برای همین به او کیسه‌ای داد که سوراخ داشت.

همچنین به همه‌ی عددهای دیگر نقشه‌ی مکان نقطه‌های اعشاری را داد.

مسابقه از طلوع خورشید شروع شد.

یک در سراسر سرزمین گشت تا نقطه‌های اعشاری را پیدا کند.

او با همه کسانی که می‌دید مهربان بود و به آن‌ها سلام می‌کرد.

اما هیچ نقطه‌ی اعشاری پیدا نمی‌کرد.

او به مزرعه‌ی «عدد صد» رسید و گفت: «سلام.»

عدد صد گفت: «سلام. کیسه‌ات سوراخ است، بگذار درستش کنم.»

یک گفت: «اصلاً متوجه نشده بودم، ممنون.»

عدد صد سوراخ کیسه را دوخت و یک دوباره به راهش ادامه داد.

تا غروب، یک هنوز حتی یک نقطه‌ی اعشاری هم پیدا نکرده بود.

او به قصر برگشت تا در برابر پادشاه قرار بگیرد.

پادشاه ده گفت: «وقت شمارش نهایی است!»

عدد پنج برنگشته بود.

او با استفاده از نقشه‌اش آن‌قدر نقطه‌ی اعشاری جمع کرده بود که کیسه‌اش آن‌قدر سنگین شد که نتوانست به موقع برگردد.

عدد چهار و عدد سه بر سر یک نقطه‌ی اعشاری با هم دعوا کرده بودند.

آن‌قدر بحث کردند که هیچ‌کدام برنده نشدند.

عدد دو دنبال تنها نقطه‌ی اعشاری باقی‌مانده در نقشه‌اش رفته بود، که آن هم در مزرعه‌ی عدد صد بود.

اما چون عدد دو مهربان نبود و سلام نکرد، عدد صد اجازه نداد وارد مزرعه‌اش شود.

در همین حال، یک گفت که چیزی پیدا نکرده، اما پادشاه به کیسه‌ی او نگاه کرد.

پادشاه گفت: «تو یک نقطه‌ی اعشاری آورده‌ای! پس تو برنده‌ای!»

عدد صد برای درست کردن سوراخ کیسه‌ی عدد یک از یک نقطه‌ی اعشاری استفاده کرده بود!

یک در قصر پادشاه با تعجب به کیسه‌اش نگاه کرد و فهمید که آن وصله، در واقع یک نقطه‌ی اعشاری است.

با اینکه پادشاه تقلب کرده بود، مهربانی و رفتار منصفانه‌ی عدد یک باعث شد او برنده شود.

پادشاه تصمیم گرفت هیچ‌کس مجبور نباشد از سرزمین عددها برود.

او فهمید که مهربانی باید تشویق شود، نه تنبیه.

پس یک جشن بزرگ به افتخار عدد یک برگزار کرد.

و از آن روز به بعد، عدد مهربان «یک» به عنوان بهترین عدد در تمام سرزمین عددها شناخته شد.

از داستان عدد یک لذت بردی؟! عدد مورد علاقه‌ی تو چه عددی هست؟

دوست داری داستان‌های جدید و بیشتری بخونی؟ فیکولند هر دوشنبه یه داستان جدید داره:)

منبع داستان عدد یک

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…