داستان کودکانه ستاره‌ی درخشان

داستانی متفاوت از ستاره‌ی درخشان در فضا

زمانی بسیار دور، سنگی در فضا شناور بود که به دنبال جایی می‌گشت که به آن تعلق داشته باشد. او به سیاره‌های زیادی سر می‌زد و به دورترین نقاط جهان سفر می‌کرد، اما آیا می‌توانست آنچه رو که دنبالش بود پیدا کند؟ «ستاره‌ی درخشان» داستانی درباره‌ی عزت‌نفس و خودشناسی است.

داستان کودکانه ستاره‌ی درخشان

وقتی جهان هنوز جوان بود، آسمان پر از سیاره‌ها، ستاره‌ها، غبارهای کیهانی و سنگ‌های بسیار بسیار زیاد بود.

یکی از این سنگ‌ها کمی خاص‌تر از بقیه بود. او شبیه هیچ‌کدام از سنگ‌هایی که قبل از او بودند نبود.

بنر پروموت اپ

او سنگی مهربان و شاد بود که همیشه نزدیک یک سیاره‌ی بزرگ آبی شناور می‌ماند.

گاهی وقتی نور به سطحش می‌تابید، به رنگ سبز درخشانی می‌درخشید. در آن لحظه‌ها، تقریباً دیگر شبیه یک سنگ به نظر نمی‌رسید.

با گذشت روزها و هفته‌ها، آن سنگ سیاره‌هایی دوردست رو می‌دید و با خود فکر می‌کرد که رفتن به آن‌ها چه حسی دارد. هفته‌ها و ماه‌ها همین‌طور فکر می‌کرد تا اینکه یک روز تصمیم گرفت خودش آن‌ها رو ببیند.

او تا آن زمان هرگز جایی نرفته بود و نمی‌دانست چگونه باید حرکت کند.

اول کمی به جلو و عقب تکان خورد.

بعد شروع کرد به چرخیدن.

ستاره‌ی درخشان

و خیلی زود در آسمان به پرواز درآمد.

وقتی او رفت، ابرها در اطراف سیاره‌ی آبی بزرگ به هم پیچیدند، چون آن سیاره از رفتن او ناراحت شده بود و وقتی سیاره‌ها گریه می‌کنند، باران می‌بارد.

در ابتدا، سنگ در حرکت کردن مهارت نداشت. گاهی زیادی به راست می‌رفت و گاهی زیادی به چپ. اما کم‌کم یاد گرفت چگونه در هر جهتی که می‌خواهد سفر کند و از کشف فضا لذت برد.

او سیاره‌ای دید که پر از آب بود و حتی یک تکه خشکی هم نداشت.

در ادامه داستان ستاره‌ی درخشان

بعد سیاره‌ای دید که کاملاً خشک شده بود و ساحل‌های شنی داشت.

او فکر کرد سیاره‌ای رو دیده که خیلی شبیه خودش بود.

بعد سیاره‌ای دید که… خب، مطمئن نبود دقیقاً چه بود.

در یک سیاره جنگل‌هایی از سبزی رشد کرده بود.

سیاره‌ی دیگری خیلی خجالتی بود و دوست نداشت دیده شود.

از کنار سیاره‌ای گذشت که کاملاً یخ‌زده و سرد بود.

و سپس سیاره‌ای دید که از جواهرات و طلا ساخته شده بود!

او کم‌کم متوجه شد که هر سیاره از قبلی روشن‌تر و زیباتر به نظر می‌رسد.

همه‌شان متفاوت بودند و همه‌شان زیبا.

کم‌کم تصمیم گرفتن برایش سخت شد که به کدام سمت برود. اگر هر سیاره‌ای که می‌دید زیباتر از قبلی بود، پس چطور می‌توانست انتخاب کند کجا برود یا کجا بماند؟

پس به سفرش ادامه داد، از ترس اینکه مبادا یک سیاره‌ی زیباتر رو از دست بدهد.

تا اینکه دوباره به همان سیاره‌ی آبی بزرگ رسید؛ سیاره‌ای که قبلاً دور آن می‌چرخید. اما این بار دید که آن سیاره مثل قبل نیست. بسیار درخشان‌تر از گذشته بود؛ آبی‌تر، زیباتر و زنده‌تر.

این موضوع باعث شد لحظه‌ای توقف کند.

او گفت: «نمی‌دانم باید به کجا بروم. هر جهت پر از سیاره‌های شگفت‌انگیز است. و نمی‌توانم توقف کنم، چون هر سیاره‌ی بعدی ممکن است حتی زیباتر باشد. حتی سیاره‌ی آبی بزرگم هم در نبود من هر روز زیباتر شده است.»

سیاره‌ی آبی بزرگ این حرف رو شنید و گفت: «نمی‌بینی چرا من روشن‌تر شده‌ام؟»

او پاسخ داد: «تو زیباترین سیاره‌ای هستی که دیده‌ام، اما نمی‌دانم چرا امروز از روزی که رفتم روشن‌تر شده‌ای.»

سیاره گفت: «تو مرا روشن کرده‌ای.»

او گفت: «اما من فقط یک سنگ هستم.»

سیاره پاسخ داد: «تو دیگر مثل روزی که رفتی فقط یک سنگ نیستی. تو جسور و درخشان شده‌ای. حالا تو یک ستاره‌ی دنباله‌داری، و تو دلیل درخشندگی من هستی. و در حالی که نگران این هستی که به کجا بروی، همه‌ی سیاره‌های فضا آرزو دارند که به سمتشان بروی تا آن‌ها هم روشن بشن.»

و آن ستاره‌ی دنباله‌دار، که دیگر فقط یک سنگ نبود، بالاخره فهمید. مهم نبود کجا برود؛ نور، متعلق به خودش بود.

پس برای لحظه‌ای کنار سیاره‌ی آبی بزرگ ماند و فکر کرد:

«آیا باید به سفرم ادامه دهم، یا دور این سیاره بگردم و هر روز همراه آن روشن‌تر شوم؟»

او فکر کرد… تا اینکه دقیقاً فهمید باید چه کاری انجام دهد.

بنظرتون ستاره‌ی درخشان داستان ما چه تصمیمی گرفت؟

فهمیدی چطور ستاره داستان ما تبدیل شد به یه ستاره دنباله دار؟

منبع داستان The Stellar One

به دنیای فیکولند سر بزن و هر دوشنبه یه داستان جدید بخون 🙂

نظرات

نظر خودتون رو درباره این مقاله با ما به اشتراک بذارید…